جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٩ - غزل ١٩٨ روز وصل دوستداران ياد باد
اين بيت تقاضايى است عاشقانه با ظاهرى گله آميز. مىگويد: آن زمان كه ما با تجلّيات دوست الفت و مشاهده اى داشتيم و او با ما وفادار بود، يادش به خير باد.
به گفته خواجه در جايى:
|
يارى اندر كس نمى بينم، ياران را چه شد؟ |
دوستى كى آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟ |
|
|
صدهزاران گل شكفت و، بانگ مرغى برنخاست |
عندليبان را چه پيش آمد؟ هزاران را چه شد؟[١] |
|
|
كامم از تلخىّ غم، چون زهر گشت |
بانكِ نوشِ باده خواران، ياد باد |
|
من كه اكنون كامم از تلخى غم هجران دوست چون زهر است، خوش آن زمان كه به ديدار دوست بسر مى بردم و فرياد عيش و نوش باده نوشان جمالش هم به ديدارش بلند بود. در جايى مى گويد:
|
آن يار، كزو خانه ما جاىِ پرى بود |
سر تا قدمش، چون پرى از عيب برى بود |
|
|
از چنگِ مَنَش، اخترِ بد مهر بِدَر بُرد |
آرى چه كنم، فتنه دور قمرى بود |
|
|
اوقات خوش آن بود، كه بادوست بسر رفت |
باقى، همه بىحاصلى و بىخبرى بود[٢] |
|
|
من كه در تدبير غم بيچارهام |
چاره آن غمگساران ياد باد |
|
هرچه تلاش مى كنم تا غم هجران دوست به پايان رسد، ممكن نمى شود،.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٢، ص ٢١٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٥، ص ٢١٧.