جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٧ - غزل ١٩٢ دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
كنايه از اينكه: اى دوست! چرا جمال خود را نمى نمايى تا همه را با ديدارت حيران و سرگشته كنى؟ و چرا سخن نمى گويى تا فرياد مرد و زن از شيرينى و شنيدن گفتارت بلند گردد و آرامش از آنها گرفته شود؟
١٣٧٣
«إِلهى! بِكَ هامَتِ القُلُوبُ الوالِهَةُ، وَعَلى مَعْرِفَتِكَ جُمِعَتُ العُقُولُ المُتَبايِنَةُ؛ فَلا تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ إلّابِذِكْراكَ، وَلا تَسْكُنُ النُّفُوسُ إِلّا عِنْدَ رُؤْياكَ.»
[١] (بار الها! دلهاى واله و حيران، پا بست عشق و محبّت توست، و عقول مختلف بر معرفت و شناسايى تو متّفقند؛ لذا دلها جز به يادت اطمينان نمى يابند، و جانها جز هنگام ديدارت آرام نمى گيرند.)
|
جان بر لب است و در دل، حسرت كه از لبانش |
نگرفته هيچ كامى، جان از بدن برآيد |
|
معشوقا! چنان مشتاق ديدار جمالت مى باشم و از حسرت آن در ناراحتى و سوز و گداز بسر مى برم، كه مى ترسم جانم به لب آيد و كامى از تو بر نگرفته از اين جهان بروم.
كنايه از اينكه: محبوبا! مرا از ديدار خود محروم منما؛ كه:
٢٣٧٦
«وَرُؤْيَتُكَ حاجَتى، وَجِوارُكَ طَلَبى، وَقُرْبُكَ غايَةُ سُؤْلى.»
[٢]: (و مشاهدهات تنها خواستهام، و جوارت تنها مطلوبم، و مقام قربت منتهاى خواهش من است.- به گفته خواجه در جايى:
|
اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختى و به دل، دوست دارمت |
|
|
بارم ده از كَرَم بَرِ خود، تا به سوزِ دل |
در پاى، دم به دم گهر از ديده بارمت[٣] |
|
لذا در بيت بعد مى گويد:
|
از حسرت دهانت، جانم به تنگ آمد |
خود، كامِ تنگ دستان، كى زآن دهن برآيد |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.