جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٥ - غزل ٢٠١ رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد
|
هر شبنمى دراين راه، صد موج آتشين است |
دردا كه اين معمّا، شرح و بيان ندارد[١] |
|
و يا منظور از «عجائب رهِ عشق»، تجلّياتى باشد كه سالك را از خود مى گيرد، يعنى، گوشه اى از تجلّيات راه دوست، كسانى را كه در پيشگاه الهى در كمالات انسانى يگانهاند، به حيرت و نابودى و بىخودى مى كشد؛ كه: «فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ، جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً»[٢]: (پس هنگامى كه پروردگار موسى [٧] براى كوه تجلّى نمود، آن را متلاشى ساخته وموسى بيهوش افتاد.)
|
خداى را مددى، اى دليلِ راه حرم! |
كه نيست باديه عشق را، كرانه پديد |
|
اى استاد! و راهنماى كعبه مقصود! تو را به خدا سوگند، عنايتى كن و از منى كه بهره اى كامل از تجلّيات بىپايان دوست نگرفتهام، دستگيرى بنما. در جايى مىگويد:
|
تو دستگير شواى خضر پى خجسته! كه من |
پياده مى روم و همرهان، سوارانند[٣] |
|
و نيز مى گويد:
|
مدد از خاطر رندان طلب اى دل! ورنه |
كار صعبى است، مبادا كه خطايى بكنيم[٤] |
|
و لذا خواجه در بيت بعد مى گويد:
|
گلى نچيد ز بستانِ آرزو، دل من |
مگر نسيم مروّت در اين چمن نوزيد؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٢، ص ١٣٦.
[٢] - اعراف: ١٤٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٨، ص ٣٢٢.