جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨١ - غزل ٢٠٣ حافظ خلوت نشين دوش بميخانه شد
خواجه نيز مى گويد: همچون زاهد، خلوت و كنج عزلت را اختيار نمودم و گريه و زارى مى كردم، ولى همين عزلت و گريه ها و عبادات بود كه مرا به مقصد اصلى نائل ساخت. در جايى مى گويد:
|
مرا در اين ظلمات، آنكه رهنمايى داد |
دعاى نيمه شبى بود و گريه سحرى[١] |
|
و نيز مى گويد:
|
سحرم، دولتِ بيدار به بالين آمد |
گفت: برخيز، كه آن خسروِ شيرين آمد |
|
|
گريه، آبى به رُخ سوختگان باز آورد |
ناله، فرياد رسِ عاشق مسكين آمد[٢] |
|
|
نرگس ساقى بخواند، آيتِ افسونگرى |
حلقه اوْراد ما، مجلس افسانه شد |
|
چون جذبه چشمان و جمال دلاراى دوست تجلّى نمود، مرا به خود متوجه ساخت، و به عبادات لبّى پرداخته و دانستم كه چگونه بايد اعمال و اوراد خود را رنگ اخلاص بزنم، و پى بردم كه اذكار و عبادات و حلقههاى ذكر گذشتهام، از اخلاص بركنار، و جز صورتى بيش نبوده. به گفته خواجه در جايى:
|
ما ورد سحر، بر سرِ ميخانه نهاديم |
اوقات دعا، در رهِ جانانه نهاديم |
|
|
در دل ندهم رَهْ پس از اين، مِهر بُتان را |
مُهر لب او، بر در اين خانه نهاديم |
|
|
آن بوسه، كه زاهد زِپِيَشْ داد به ما دست |
از روى صفا، بر لب جانانه نهاديم |
|
|
قانع به خيالى ز تو بوديم چو حافظ |
يا رب! چه گدا همّت و شاهانه نهاديم[٣] |
|
|
صوفىِ مجلس كه دى، جام و قدح مى شكست |
دوش به يك جرعه مِىْ، عاقل و فرزانه شد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٢، ص ٤١٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٠، ص ١٧٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٠، ص ٣٢٣.