جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٢ - غزل ٢٢٤ عكس روى تو چو در آينه جام افتاد
غزل ٢٢٤ [: عكس روى تو چو در آينه جام افتاد ...]
|
عكس روى تو چو در آينه جام افتاد |
عارف از پرتو مى در طمع خام افتاد |
|
|
حسن روى تو بيك جلوه كه در آينه كرد |
اين همه نقش در آئينه اوهام افتاد |
|
|
اينهمه عكس مى و نقش مخالف كه نمود |
يكفروغ رخ ساقى است كه در جام افتاد |
|
|
غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد |
از كجا سر غمش در دهن عام افتاد |
|
|
هر دمش با من دلسوخته لطفى دگر است |
اين گدا بين كه چه شايسته انعام افتاد |
|
|
پاك بين از نظر پاك بمقصود رسيد |
احول از چشم دو بين در طمع خام افتاد |
|
|
جلوه اى كرد رخش روز ازل زير نقاب |
عكسى از پرتو آن بر رخ افهام افتاد |
|
|
زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت |
كآنكه شد كشته او نيك سرانجام افتاد |
|
|
در خم زلف تو آويخت دل از چاه زنخ |
آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد |
|
|
آن شداى خواجه كه در صومعه بازم بينى |
كار ما با رخ ساقى و لب جام افتاد |
|
|
من ز مسجد بخرابات نه خود افتادم |
اينم از روز ازل حاصل فرجام افتاد |
|
|
چه كند كز پى دوران نرود چون پرگار |
هر كه در دايره گردش ايام افتاد |
|
|
صوفيان جمله حريفند و نظر باز ولى |
ز ين ميان حافظ دلسوخته بد نام افتاد |
|