جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٣ - غزل ٢٠٥ سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد
صفاتى برخوردار؛ كه:
١٨٥٦
«أَللّهُمَّ! إِنَّ قُلُوبَ المُخْبِتينَ إِلَيْكَ والِهَةٌ.»
[١]: (خداوندا! همانا دل آنان كه به تو آرامش يافته و همواره متوجّه تواند، سرگشته است.- در جمالش غرق است. مشكل من با اين امر حلّ شد. (و در واقع، نظر استاد، سبب اين مشاهده گرديد.).
از وى پرسيدم: اين جام مشاهدات را كِىْ به دست آوردى و دوست چه زمان به تو عنايت نمود؟ گفت: همان روزى كه عالم را بيافريد و:
٢٢٢٢
«فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَىْ أُعْرَفْ.»
[٢]: (پس مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم.) فرمود. در جايى مى گويد:
|
آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست |
آورد حِرْز جان، ز خط مشكبار دوست |
|
|
خوش مى دهد، نشانِ جلال و جمالِ يار |
خوش مى كند، حكايتِ عزّ و وقاردوست[٣] |
|
و نيز مى گويد:
|
عارف از پرتو مِىْ، رازِ نهانى دانست |
گوهر هركس از اين لعل، توانى دانست |
|
|
شرح مجموعه گل، مرغ سحر داند و بس |
كه نه هر كو ورقى خواند، معانى دانست[٤] |
|
|
آن همه شعبده ها عقل كه مى كرد آنجا |
سامرى پيش عصا و يد بيضا مى كرد |
|
عقل، كه مخلوقى است محدود، كجا باور مى كرد كه مى توان دوست را با خود و مظاهر مشاهده نمود؛ كه:
١٤٨٥
«لَمْ يُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلى تَحْديدِ صِفَتِهِ.»
[٥]: (عقلها را بر تعيين و.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٤٧٠.
[٢] - مصابيح الانوار، ج ٢، ص ٤٠٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦، ص ٦٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٢، ص ٩١.
[٥] - نهج البلاغة، خطبه ٤٩، ص ٨٨.