جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩١ - غزل ٢٠٥ سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد
وجودش نيازمند توست، مىتوان به تو رهنمون شد؟ آيا غير تو آن چنان ظهورى دارد كه براى تو نباشد، تا آن آشكار كننده تو باشد؟) لذا در بيت بعد مى گويد:
|
گوهرى، كز صدف كَوْن و مكان بيرون بود |
طلب از گم شدگان لبِ دريا مى كرد |
|
گوهر مقصودى را كه صورت تعيّن و مظهريّت به خود نگرفته بود كه: «قُلْ: هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، اللَّهُ الصَّمَدُ، لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ»[١]: (بگو: او خداوند يكتاست، خدايى كه بىنياز است، نه زاده و نه زاده شده، و نه براى او همتايى است.) مىخواستيم با تعيّن و مظهريّت خويش و يا مظاهر مشاهدهاش كنيم و اين ممكن نبود؛ زيرا:
٣١٦١
«مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ إِلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟ وَمَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكُونَ الآثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلُ إِلَيْكَ؟ عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَراكَ [تَزالُ] عَلَيْها رَقيباً.»
[٢]: (چه وقت پنهان بوده اى تا نيازمند راهنمايى باشى كه بر تو رهنمون شود؟ و كى دور بوده اى تا آثار و مظاهر ما را به تو نزديك سازد؟ كور است چشمى كه تو را مراقب و نگهبان بر خود نبيند [يا:
تو همواره بر او نگهبان هستى].).
غافل از اينكه، او را با ديده دل و حقيقت ايمان مى توان ديد؛ كه:
١٤٧٨
«... رَأَتْهُ القُلُوبُ بِحَقآئِقِ الْإِيمانِ.»
[٣]: (... دلها با حقيقت ايمانشان او را مى بينند.- نيز غافل از اينكه، ما و تمام مظاهر در كنار درياى وجود و هستى مطلق، جز آنكه به نيستى خود اقرار كنيم-؛ كه:
١٤٧٩
«وَبِعِزّتِكَ الَّتى لا يَقُومُ لَها شَىْءٌ.»
[٤]: ( [و از تو مسألت مى كنم ...] به مقام عزّتت كه هيچ چيزى در برابر آن پا برجا نيست.)- و هر لحظه دست احتياج براى بقاء و ادامه زندگى خود به سوى خداى سبحان دراز كرده و خاضع و خاشع به.
[١] - اخلاص: ١- ٤.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٣] - بحارالانوار، ج ٤، ص ٢٧، از روايت ٢.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٦.