جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١١ - غزل ٢٢٢ صبابه تهنيت پير ميفروش آمد
برافكند، اهل دل را به عطر و مشاهده جمال جانان رهنمايى نموده و بهره مند مىسازد.
و نتيجه آنكه: استاد من، چنين بهره اى را از عنايات دوست برخوردار شده، اميد آنكه مرا هم بىبهره نگذارد! به گفته خواجه در جايى:
|
تو دستگير شواى، خضر پى خجسته! كه من |
پياده مى روم و همرهان سوارانند[١] |
|
|
به گوش هوش، نيوش از من وبه عشرت كوش |
كه اين سخن، سحر از هاتفم به گوش آمد: |
|
|
ز فكر تفرقه باز آى، تا شوى مجموع |
به حكم آنكه چو شد اهرمن، سروش آمد |
|
ممكن است خواجه در اين دو بيت خطاب به خود كرده و بگويد: سخنى را كه سحرگاهان از پيام آور غيبى شنيدم، از من بشنو، تا عشرت و وصال با دوست برايت ميسّر گردد.
آن سخن اين است: از پريشان فكرى و تعلّقات و توجّه به غير او كناره گير؛ كه:
١٦٠٥
«يا أَباذَرٍّ! ... إِحْفَظِ اللَّهَ يَحْفَظْكَ، إِحْفَظِ اللَّهَ تَجِدْهُ أَمامَكَ.»
[٢]: (اى ابوذر! خدا را نگاه دار تا او نيز تو را نگاه دارد، خدا را نگهدار، كه او را مقابل خود خواهى يافت) زيرا تا در تفرقه بسر مىبرى، با اهرمن (نفس و شيطان و تعلّقات) قرين مى باشى.
١٦٠٦
«إِلهى! أَشْكُو إِلَيْكَ عَدُوّاً يُضِلُّنى، وَشَيْطاناً يُغْوينى، قَدْ مَلَأَ بِالْوَسْواسِ صَدْرى، وَأَحاطَتْ هَواجِسُهُ بِقَلْبى، يُعاضِدُ لِىَ الْهَوى، وَيُزَيِّنُ لى حُبَّ الدُّنْيا، وَيَحُولُ بَيْنى وَبَيْنَ الطَّاعَةِ وَالزُّلْفى.»
[٣]: (معبودا! به تو شكوه دارم از دشمنى كه مرا گمراه مى كند، و از شيطانى كه مرا به نادانى و گمراهى مى كشد، زيرا سينهام را پر از وسوسه و خيالات فاسد كرده، و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.
[٢] - بحارالانوار، ج ٧٧، ص ٨٩.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٣.