جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٣ - غزل ٢٢٢ صبابه تهنيت پير ميفروش آمد
استاد؛ يعنى، نمىدانم ما كه در ظهور دادن اسرار الهى دَهْ زبان داشتيم، چه شنيديم كه از گفتار، زبان در دهان پيچيديم؟ لذا مى گويد:
|
چه جاىِ صحبت نامحرم است، مجلس انس |
سر پياله بپوشان، كه خرقه پوش آمد |
|
خواجه با اين بيت، علّتِ خموشى استاد و يا خود و ديگر سالكين را بيان كرده و مىگويد: علّت آنكه استاد، و يا ما خموشى را برگزيديم، اين بود كه زاهد به مجلس انس ما قدم گذاشت، با بود وى، چه جاى ذكر اسرار الهى! سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد؛ كه:
١٦٠٨
«سِرُّكَ سُرُورُكَ، إِنْ كَتَمْتَهُ. وَإِنْ أَذْعْتَهُ كانَ ثُبُورَكَ.»
[١]: (رازت شادمانى توست، اگر كتمانش نمايى. و اگر فاش كنى، موجب هلاكت و نابودىات مى گردد.) و نيز:
١٦٠٩
«لا تُودِعَنَّ سِرَّكَ مَنْ لا أَمانَةَ لَهُ.»
[٢]: (رازت را نزد كسى كه امانت را رعايت نمى كند، به وديعه مگذار.).
البته اين كلام (يعنى، حفظ سرّ) را تا زمانى لازم مى ديديم، كه نامحرم در مجلس ما بود؛ ولى چون رفت بايد از استاد بهرهمند شد؛ زيرا او از سخن گفتن باك ندارد و ما هم نبايد باكى داشته باشيم؛ كه:
|
بگويمت سخنى خوش، بيا وباده بنوش |
كه زاهد از برِ ما رفت و ميفروش آمد |
|
اى سالك! و يااى خواجه! حال كه زاهد از مجلس انسمان رفت و استاد بيامد تا از آنچه به او عنايت شده بگويد؛ كه: «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ.»[٣]: (وامّا نعمت پروردگارت را بازگو.)، بايد در فكر باده نوشى شد و از او و حالات و انوار باطنىاش كمال استفاده را نمود و به راهنماييهايش براى رسيدن به مشاهدات دوست گوش.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب السّر، ص ١٥٨.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب السّر، ص ١٥٩.
[٣] - ضحى: ١١.