جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٤ - غزل ١٩٤ دلم بىجمالت صفائى ندارد
امرى را نمى خواهد.
مىگويد: مىترسم كه تير نگاه و مژگان و جذبه جمالى و جلالى محبوب چنان در سينهام جاى گيرد كه نتوانم چاره آن نموده و بيرونش كشم، و در نتيجه، تمنّاى چنين امرى را دارد و گويا مى خواهد بگويد كه:
١٣٩٥
«إِلهى! هَبْ لى قَلْباً يُدْنيهِ مِنْكَ شَوْقُهُ، وَلِساناً يُرْفَعُ [يَرْفَعُهُ] إِلَيكَ صِدْقُهُ، وَنَظَراً يُقَرِّبُهُ مِنْكَ حَقُّهُ.»
[١]: (معبودا! به من دلى عنايت نما كه شوقش آن را به تو نزديك گرداند، و زبانى كه صدق و راستىاش به درگاهت آورده شود [ويا: صدق و راستىاش آن را به سويت بالا كشد]، و نظر و نگرشى كه حقيقت بينىاش آن را در نزدت مقرّب گرداند.)
|
همه چيز دارد دلارام، ليكن |
دريغا! كه با ما وفايى ندارد |
|
تمامى كمالات و زيباييها از آنِ دلارام ماست، ولى نمى دانم چرا به ما وفا روا نمىدارد و جمال خود را نمى نماياند؟.
شايد علّت آن، وفا نكردن ما به عهد عبوديّت و واقع نشدن در صراط مستقيم باشد؛ زيرا كسى كه چنين باشد، بكلّى از خويش رها شده و حضرت دوست او را خواهد پذيرفت؛ كه: «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي، أُوفِ بِعَهْدِكُمْ.»[٢]: (و به عهد خود با من وفا كنيد، تا به عهد و پيمان خود با شما وفا كنم.- نيز: «وَ أَنِ اعْبُدُونِي، هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ.»[٣]: (و مرا بپرستيد كه اين، راه راست و صراط مستقيم است.).
و در واقع، وفاى محبوب، در بىوفايى است، تا عاشق بكلّى از خود برهد و خويش را نبيند و به دوست آرامش پيدا كند؛ لذا مى گويد:.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.
[٢] - بقره: ٤٠.
[٣] - يس: ٦١.