جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٩ - غزل ٢٠٧ ساقى حديث سرو و گل و لاله ميرود
|
ايمن مشو ز عشوه دنيا، كه اين عجوز |
مكّاره مى نشيند و محتاله مى رود |
|
اى سالكِ طريق! و يااى خواجه! مبادا كرشمه و عشوه دنيا تو را فريب داده و دست از طريق خود بشويى؛ زيرا اين عجوزه هنگامى كه بخواهد كسى را به دام افكند، مكر و خدعه مى كند و رهزنى مى نمايد؛ و چون مى رود، با حيله گرى مى رود و شخص را با مكر خود به خويش مبتلا ساخته و مى فريبد و سپس از او جدا مىشود؛ كه:
١٤٩٨
«إِنَّ الدُّنْيا غَرّارَةٌ خَدُوعٌ مُعْطِيَةٌ مَنُوعٌ ...»
[١]: (همانا دنيا بسيار گول زننده، بسيار فريب كار، در عين دادن و عطا، بسيار منع كننده و خوددار مى باشد.- نيز:
١٤٩٩
«يَنْبَغى لِمَنْ عَلِمَ شَرَفَ نَفْسِهِ، أَنْ يُنَزِّهَها عَنْ دَناءَ ةِ الدُّنْيا.»
[٢]: (براى كسى كه به شرافت و برترى نَفْسش آگاه گشته، سزاوار است كه آن را از پستى دنيا دور نگاه دارد.)؛ لذا در بيت بعد مى گويد:
|
چون سامرى مباش، كه زَرْ ديد و از خرى |
موسى بِهَشْت و از پى گوساله مى رود |
|
اى سالك! مبادا چون سامرى، نادانى دامنت را بگيرد و فريفته زر و زيور دنيا گردى و از دوست دست بكشى، كه: «فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا، جَسَداً لَهُ خُوارٌ. فَقالُوا: هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى. فَنَسِيَ»[٣]: (پس براى آنان گوساله پيكرى كه صدايى داشت، بيرون آورد و [سامرى و پيروانش] گفتند: اين، خداى شما و خداى موسى است. پس فراموش كرد [يعنى: موسى فراموش نمود كه خدا اينجاست و به كوه طور رفت؛ و يا: سامرى خداى خود را فراموش كرد])؛ و نيز:
١٥٠٠
«إِيّاكَ! أَنْ تَبيعَ حَظَّكَ مِنْ رَبِّكَ وَزُلْفَتَكَ
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٩.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١١٧.
[٣] - طه: ٨٨.