جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٠ - غزل ٢٢٤ عكس روى تو چو در آينه جام افتاد
|
زير شمشير غمش، رقص كنان بايدرفت |
كانكه شد كشته او، نيكْ سرانجام افتاد |
|
اى خواجه! حال كه كشته شدن و فانى گشتن در پاى دوست، سرانجامى نيكو دارد و مقصودت بدان حاصل مى شود، چرا بار غم عشق جانان و ناملايمات ايّام هجران را نكشى، و با اشتياق به جانب شمشير دوست نشتابى، و به فنا و نيستى خود تن در ندهى؟
|
در خَم زلف تو آويخت، دل از چاه زَنَخ |
آه! كز چاه برون آمد و در دام افتاد |
|
ممكن است اين بيت اشاره به «مقام فنا» و «بقا» داشته باشد و بخواهد بگويد:
سالها در عالم فنا و چاه زنخ به سر مى بردم، ناگهان لطف دوست شاملم گرديد و از چاه برون آمده و به دام زلف و كثرات گرفتار آمدم، بى آنكه كثرت در نظرم جلوهگر باشد. آه از اين حال و امر!.
و ممكن است منظور از «چاه زنخ»، «تجلّيات اسماء و صفاتى» و مراد از «خم زلف»، «تجلّى ذاتى» باشد؛ يعنى؛ از طريق توجّه به تجلّيات اسمائى و صفاتىات به تو راه يافتم. آه از اين امر!.
و يا بخواهد بگويد: دل من، سالها به جمالهاى ظاهرى مجازى، و يا به دعوت زاهد و عابد و صومعه نشينان، به جمال حور و غلمان و نعمتهاى بهشتى (در مقابل انجام وظائف عبادى) توجّه داشت، ناگهان عنايت دوست شامل حالم گرديد و پرده از كثرات برداشته شد و او را با كثرات، بى آنكه توجّه به كثرت داشته باشم، مشاهده نمودم. آه! كه از توجّه به عالم خَلْقى و مُلْكى ايشان بيرون شده، و به عالم امرى و ملكوتيشان گرفتار آمدم (در واقع، اين امر نهايت مطلوب خواجه است) و دانستم كه اين همه عكس مى و نقش مخالف، يك فروغ رخ ساقى است؛ لذا «إِنِّي