جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩ - غزل ١٨٣ در آن هوا كه جز برق اندر طلب نباشد
|
مرغى كه باغم دل، شد الفتيش حاصل |
بر شاخسار عمرش، برگِ طرب نباشد |
|
كنايه از اينكه: سالكى كه به غم عشق دوست الفت گرفت، از حاصل عمر خويش جز غم و اندوه نبايد انتظار داشته باشد، تا آنكه دوست عنايتهاى خود را شامل وى گردانده و به وصالش نائل سازد. در جايى مى گويد:
|
بى مهر رُخت، روزِ مرا نور نمانده است |
وز عمر، مرا جز شب ديجور نمانده است |
|
|
مِنْ بَعد، چه سود ار قدمى رنجه كند دوست |
كز جان رمقى در تن رنجور نمانده است |
|
|
وصل تو، اجل را ز سرم دور همى داشت |
از دولت هجر تو كنون، دور نمانده است |
|
|
صبر است مرا چاره زهجران تو، ليكن |
چون صبر توان كرد، كه مقدور نمانده است؟[١] |
|
|
در كارخانه عشق، از كفر ناگزير است |
آتش كه را بسوزد، گر بولهب نباشد؟ |
|
ممكن است بولهب، تمثيلى باشد براى كفر در مقابل ايمان و بخواهد بگويد:
همان گونه كه مقام ربوبى، صفات جمال دارد، صفات جلال نيز دارد، ناچار همان طورى كه مؤمنِ به اختيار دارد، كافرِ به اختيار نيز دارد، تا بدين وسيله، بشر را در آزمايش قرار دهد. در ابتداى خلقت مادّى رأس مؤمنين، آدم ابوالبشر ٧، و رأس كفّار، شيطان بوده، در واقع، حقّ سبحانه با ظهور اين دو، صفت جمال و جلال خود را ظهور داده و هر كدام در معرض امتحان ديگرى قرار گرفته است.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٧.