جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٢ - غزل ١٨٦ دمى با غم بسربردن جهان يكسر نمى ارزد
(بار الها! بازگشت و توجّه به آثار و مظاهر، موجب دورى ديدارت مى شود، پس با بندگيى كه مرا به تو واصل سازد، تصميم و نيّتم را بر خويش متمركز نما.).
ولى افسوس! كه:
|
به كوى مى فروشانش، به جامى بر نمى گيرند |
زهى سجّاده تقوى كه يك ساغر نمى ارزد |
|
نه تنها دوست سجّاده ريايى و عبادات خشك ما را نمى پذيرد، كه اولياء و اساتيد نيز به تقواى خشك و بىمحتواى ما عنايتى ندارند و حاضر نيستند با راهنماييشان موجبات ديدار محبوب را فراهم سازند. در جايى مى گويد:
|
من اين دلق مُلَمَّع را بخواهم سوختن، روزى |
كه پير مى فروشانش به جامى برنمى گيرد[١] |
|
|
شكوهِ تاجِ سلطانى، كه بيم جان در او درج است |
كلاهى دلكش است امّا، به دردسر نمى ارزد |
|
كنايه از اينكه: اگرچه نيل به آمال و آرزوهاى جهان هستى، كه بالاترين آنها رسيدنِ به تاج سلطنت است، در ظاهر فريبنده و زيباست؛ ولى مشكلات آن، روح و جان و انسانيّت انسان را نابود مى سازد؛ لذا لذايذ و عظمت ظاهرىاش به پشيزى نمىارزد؛ پس بايد در فكر سلطنت ديگرى شد و آمال و آرزوهاى خود را به جايى برد كه در زير آن هزاران نعمت و لذّت نهفته است. و آن، جز نعمت معرفت و مشاهده اسماء و صفات حضرت دوست نمى باشد؛ كه: « [
١٣١٨
إِلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟
وَمَا الَّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ؟ لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا، وَلَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغى عَنْكَ مُتَحَّوِلًا.»
[٢]: ( [معبودا!] آن كسى كه تو را از دست داد، چه چيزى را يافت؟ و آن كه تو را يافت،.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٤، ص ١٥٧.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.