جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٠ - غزل ١٩٠ در نمازم خم ابروى تو در ياد آمد
|
در نمازم خم ابروى تو در ياد آمد |
حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد |
|
از اكثر ابيات اين غزل معلوم مى شود كه ديدار و مشاهده اى براى خواجه در حال نماز حاصل شده (و آن ديدار را با جمله «در ياد آمد» بيان مى كند.).
مىگويد: در نماز بودم كه محراب ابروان و پرتوى از جمال دوست در نظرم جلوه گر شد و گفتار و حالم چنان شد كه در محراب اثر گذاشت و ديوار آن با من هم صدا و ناله گرديد. (اين معنى براى اهل كمال گهگاه پيش آمده و مى آيد و قابل انكار نيست).
و يا بخواهد بگويد: نه تنها آن تجلّى مرا مدهوش ساخت، بلكه در محراب نيز اثر گذاشت و آن را از خود بگرفت. لذا مى گويد:
|
از من اكنون، طمعِ صبر ودل وهوش مدار |
كان تحمّل كه تو ديدى، همه بر باد آمد |
|
آرى، عاشق ناگزير است در فراق دوست صبر پيشه سازد، اگر شكيبايى نكند چه مى تواند بكند؟ امّا چون يار جلوه نمايد آيا باز هم صبر در برابر جلوه جمال دوست مطلوب است؟ و يا آنكه عاشق بايد بىشكيبا از ديدار او بهرهمند گردد.
خواجه نيز مى گويد: محبوبا! حال كه تجلّى فرمودى و من محو ديدارت گشتم، توقّع مدار كه صبورانه از وصالت برخوردار گردم، زيرا جمالت، اختيار را از من ستانده و نمى توانم از وصالت صبورانه برخوردار باشم. به گفته خواجه در جايى:
|
تعالَى اللَّه! چه دولت دارم امشب |
كه آمد ناگهان دلدارم امشب |
|
|
چو ديدم روى خوبش، سجده كردم |
بحمداللّه نكو كردارم امشب |
|