جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٢ - غزل ١٩٠ در نمازم خم ابروى تو در ياد آمد
از اينكه توفيق يافتهام كه عالم را به ديده ديگرى مشاهده مى كنم، برمىآيد كه دوست نسبت به من عنايتى خاصّ دارد و بنا نيست كه مظاهر با مظهريّتشان او را از من بپوشانند؛ زيرا مى بينم پرده از رُخسار هر يك بر كنار نموده و او را با ايشان مشاهده مى نمايم، لذا هم گل (كه يكى از مظاهر است) شادى آورده، و هم نسيمهاى قدسى دوست، كه حجاب از كثرات بركنار نمودهاند. در جايى مى گويد:
|
دلم را شد سر زلف تو مسكن |
بدينسانش فرو مگذار و مشكن |
|
|
به گلزارم چه كار اكنون؟ كه گشته است |
جهان بر چشمم از رويت چو گلشن |
|
|
ز سرو قامتت ننشينم آزاد |
همه تن گر زبان باشم چو سوسن[١] |
|
لذا خواجه با خود خطاب كرده و مى گويد:
|
اى عروسِ هنر! از دهر شكايت منماى |
حجله حسن بياراى، كه داماد آمد |
|
اى خواجه! واى كسى كه براى رسيدن به كمال و مقامات عاليه و شناختن دوست آماده شدهاى! چون يار جلوه نمود، از ناملايماتِ ايّام فراق سخن مگو؛ بلكه خود را با بندگى خالصانه، و دلت را با محبّت و توجّه به او آراسته بنما، تا بى حجابش مشاهده نمائى و حضرت محبوب را نزديكترين چيز به خود ببينى؛ كه:
١٣٥٨
«وَأَنَّ الرّاحلَ إِلَيْكَ قَريبُ المَسافَةِ، وَأَنَّك لا تَحْتَجِبُ عَنْ خَلْقِكَ إلّاأَنْ [لكِنْ] تَحْجُبَهُمُ الأَعمالُ السَّيّئَةُ [الآمالُ] دُونَكَ.»
[٢]: (و همانا مسافت كسى كه به سوى تو كوچ مى كند، نزديك است، و بدرستى كه تو از مخلوقاتت در حجاب نيستى، جز آنكه [يا: ولى] اعمال زشت [يا: آرزوهايى] كه به غير تو دارند، براى آنها حجاب آنها مى شود.)
|
بر زليخا، ستم اى يوسف مصرى! مپسند |
زآنكه از عشق، بر او اين همه بيداد آمد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.