جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٦ - غزل ٢٣٥ گل بىرخ يار خوش نباشد
|
با يار شكر لبِ گل اندام |
بى بوس و كنار، خوش نباشد |
|
و چنانچه با يار خوش گفتار و شيرين سخن و زيبا اندامم بنشينم، ولى دربرش نگيرم و از او كام نستانم، خوش و گوارا نيست.
گويا مى خواهد بگويد تنها فناى در تو كافى نيست، بلكه بقاء به تو را هم مىخواهم؛ زيرا:
|
آن كه مى گويند آن، بهتر ز حُسن |
يار ما اين دارد و آن نيز هم[١] |
|
|
جان، نقدِ محقّر است، حافظ! |
از بهر نثار، خوش نباشد |
|
چون دوستِ صاحب جمال و كمال جلوه كند، نثارها بايد كرد، ولى چه كنم كه من نثارى جز جان خويش ندارم، و آن هم، نقدينه اى است ناچيز و از خود او، چگونه به پاى ديدارش نثار كنم، ولى ماييم و آنچه از او داريم، به پيشگاهش خواهيم ريخت. به گفته خواجه در جايى:
|
چو جان فداى لبت شد، خيال مى بستم |
كه قطره اى ز زُلالت، به كام ما افتد |
|
|
خيال زلف تو گفتا: كه جان وسيله مساز |
كزين شكار، فراوان به دام ما افتد[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٩، ص ٣٠٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.