جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٤ - غزل ٢١٣ سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد
غزل ٢١٣ [: سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد ...]
|
سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد |
بدست مرحمت يارم در اميدواران زد |
|
|
چو پيش صبح روشن شدكه حال مهر گردون چيست |
برآمد خنده خوش بر غرور كامكاران زد |
|
|
نگارم دوش در مجلس بعزم رقص چون برخاست |
گره بگشود از گيسو و بر دلهاى ياران زد |
|
|
من از رنگ صلاح آندم بخون دل بشستم دست |
كه چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد |
|
|
كدام آهن دلش آموخت اين آئين عيارى |
كز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد |
|
|
خيال شهسواران پخت و شد ناگه دل مسكين |
خداوندا نگهدارش كه بر قلب سواران زد |
|
|
منش با خرقه پشمين كجا اندر كمند آرم |
زره موئى كه مژگانش ره خنجر گذاران زد |
|
|
نظر بر قرعه توفيق و يمن دولت شاه است |
بده كام دل عاشق كه فال بختياران زد |
|
|
شهنشاه مظفر فر شجاع ملك و دين منصور |
كه جود بيدريغش خنده بر ابر بهاران زد |
|
|
از آن ساعت كه جام مى بدست او مشرف شد |
زمانه ساغر شادى بياد ميگساران زد |
|
|
ز شمشير سرافشانش ظفر آن روز بدرخشيد |
كه چون خورشيد انجم سوز تنها بر هزاران زد |
|
|
تعالَى اللَّهَ زهى ذاتى كه تا نيرنگ هستى يافت |
صفاى جوهر پاكش دم از پرهيزگاران زد |
|
|
دوام عمر و ملك او بخواه از لطف حق حافظ |
كه چرخ اين سكّه دولت بنام شهرياران زد |
|