جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٥ - غزل ١٨٨ درخت دوستى بنشان كه كام دل ببار آرد
|
درخت دوستى بنشان، كه كام دل ببار آرد |
نهال دشمنى بركن، كه رنج بىشمار آرد |
|
سزاوار است سالك از هنگامى كه در طريقِ سير توحيدى براى راه يافتن به كمال انسانيّت قدم مى گذارد، و بلكه در اواسط سير تا پايان آن، يعنى، تا هنگامى كه حالات او ملكه نشده و تمكّن در توحيد پيدا نكرده است؛ به تمامى موجودات به نظر محبّت بنگرد؛ به اعتبار اينكه آنها مَظهر كمالات حقّ سبحانه مى باشند و از خود هيچ چيز ندارند، هرچه دارند، از دوست بوده و هست؛ بلكه ظهور ايشان اسماً و صفتاً و ذاتاً باللَّه است.
و از سوى ديگر، هنگامى كه خداوند بخواهد براى عارف تجلّى كند، جز از طريق مظاهر تجلّى نداشته و نخواهد داشت. بنابراين، اگر سالك از ابتداء، با نظرِ محبّت به تمام موجودات بنگرد و ريشه دشمنى را نسبت به ايشان بركَنَد (به جهتى كه ذكر شد، نه به جهت زشتى و زيبايى، يا وظيفه تولّى و تبرّى كه از نظر دينى موظّف به انجام آن هستيم كه خود، اساس راه سلوك است)، آنچه را كه در پى آن بوده، از راه مظاهر براى او جلوه خواهد كرد، نه در كنار مظاهر؛ و چنانچه تنها چشم به مظهريّت و زشت و زيبائى، و خوب و بدى آنها بنمايد، از رسيدن به مقصود حقيقى خود، كه جز از طريق ايشان ميسّر نيست، محروم خواهد ماند.
لذا خواجه مى گويد: درخت دوستى در دل خود بنشان تا به مطلوب خويش راه يابى، و نهال دشمنى از دل بركَن، زيرا سالها تحمّل رنج و تعب و زحمت نموده و