جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٣ - غزل ٢١٨ شراب و عيش نهان چيست كار بىبنياد
و مبادا به آنها، جز به نظر بَوار و هلاك و فنا بنگرى، كه خلاف شرط ادب در پيشگاه اوست.
١٥٨٥
«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَيْكَ؟ أَيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظَّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكُونَ هُوَ المُظْهِرَ لَكَ؟»
[١]: ( [خدايا] چگونه با چيزى كه در وجودش نيازمند توست، مىتوان به سوى تو رهنمون شد؟ آيا غيرِ تو آن چنان ظهورى دارد كه براى تو نباشد، تا آن آشكار كننده تو باشد؟- خلاف به يكتايى خواندن او مىباشد زيرا موجودات و مظاهر كه تو از طريق آنها شراب تجلّيات دوست را تمنّا دارى، تركيبشان فنا پذير است، و پادشاهانى چون كيقباد و بهمن و جمشيد همه فنا شدند.
و يا مى خواهد بگويد: اى سالك! چون تو را باده محبّت و ذكر و مشاهدات دادند، شرط ادب را مراعات كن و با توجّه نمودن به دنيا، دست از باده نوشى خود بر مدار، و از آن بهره كامل را بگير؛ زيرا دنيا و اهلش فناء پذيرند؛ لذا مى گويد:
|
كه آگه است، كه جمشيد و كِىْ كجا رفتند؟ |
كه واقف است، كه چون رفت تخت جم بر باد؟ |
|
اى خواجه! يااى سالك! بايد فرصت را غنيمت شمرد و از ايّام حيات خويش بهرهمند گرديد؛ كه:
١٥٨٦
«شيمَةُ الْأَتْقِيآءِ، إِغْتنامُ المُهْلَةِ وَالتَّزَوُّدُ لِلرَّحْلَةِ.»
[٢]: (شيوه و طريقه اهل تقوى، مغتنم شمردن فرصت، و توشه گرفتن براى سفر و كوچ [آخرت] است.) و نيز:
١٥٨٧
«لَيْسَ كُلُّ فُرْصَةٍ تُصابُ.»
(٣): (اين گونه نيست كه از هر فرصتى بتوان استفاده نمود.) كجا رفتند آنان كه بر خوردار از ناز و نعمت دنيا بودند؟ و تخت و تاجشان چه شد؟.
و به گفته خواجه در جايى:
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨- ٣٤٩.
[٢] غرر و درر موضوعى، باب الفرصة، ص ٣٠٤.