جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٤ - غزل ٢٠٩ سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
نَوْمِهِ.»
[١]: (پس اى بندگان خدا! توجّه به خداوند را نگاه داريد، همچون نگاهدارى و تقواى خردمندى كه تفكّر دلش را مشغول ساخته و شب زنده دارى، خواب اندكش را به شب بيدارى مبدّل ساخته است. و همچنين:
١٥١٤
«إِنَّ تَقْوَى اللَّهِ حَمَتْ أَوْلِياء اللَّهِ مَحارِمَهُ ..
حَتّى أَسْهَرَتْ لَيالِيَهُمْ»
[٢]: (به راستى كه تقواى الهى، اولياء خدا را از حرامهاى او بازداشته ... به حدّى كه شبهايشان را به بيدارى بسرآورده است.- يا:
١٥١٥
«أَيْنَ الْقَوْمُ الَّذينَ ... صُفْرُ الْأَلْوانِ مِنَ السَّهَر، عَلى وُجُوهِهِمْ غَبْرَةُ الخاشِعينَ.»
[٣]: (كجايند گروهى كه ... رنگشان به خاطر بيدارى شب زرد شده، و بر چهره هايشان گَردِ خاشعان نشسته است؟)
|
ز چشمم لعلِ رُمّانى چو مى بارند، مىخندند |
ز رُويم رازِ پنهانى چو مى بينند، مىخوانند |
|
دوست، در فراقم نگاه داشته و سرشكم را به خون مبدّل نموده و از ديدهام جارى ساخته. با آنكه از اشك چشمان و رنگ زردم به راز پنهانى من پى برده و مىداند كه من عاشقى سوخته و گرفتار هجران او هستم، به من مى خندد و به آزادىام از بند هجرانش نظرى ندارد. و يا معنى بيت اين باشد كه: چنانچه محبوب اشك رُمّانى و سرخ مرا ببيند، به سر لطف مى آيد و از هجران آزادم مى سازد؛ و چون رنگ زرد و آثار فريفتگى مرا بنگرد، مورد الطاف خويش قرار مى دهد و به خود مىخواند؛ ولى افسوس كه عنايتى ندارد. و:
|
در آن حضرت چو مشتاقان نياز آرند، ناز آرند |
بدين درگاه حافظ را چو مى خوانند، مىرانند |
|
مشتاقان جمال دوست، هرچه در حضور او نياز بيشترى ابراز مى كنند، وى به.
[١] - نهج البلاغة، خطبه ٨٣، ص ١١١.
[٢] - نهج البلاغة، خطبه ١١٤، ص ١٦٩.
[٣] - نهج البلاغة، خطبه ١٢١، ص ١٧٧- ١٧٨.