جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٨ - غزل ٢٢٠ صوفى ار باده باندازه خورد نوشش باد
عجب جمالى است، جمال محبوب و چشمان مست معشوق ما! كه با نگاهى و عنايتى عاشقان را به خود جذب نموده و مردم دارى مى نمايد، و از طرفى با مژگان و نوع ديگرى از تجلّىاش به خونشان تشنه است و آنان را مى كشد.
با اين همه، كشتن و خوردن خون عاشقان نوشش باد، اگرچه قدح قدح باشد؛ زيرا با كشته شدن و فنايشان است كه آنان حيات تازه مى يابند و از جمال و كمالش بهرهمند مى گردند.
در جايى تقاضاى اين معنى را نموده و مى گويد:
|
خواهم كه پيش ميرمت اى بىوفاطبيب! |
بيمار، بازپرس، كه در انتظارمت |
|
|
خونم بريز و از غم هجرم خلاص كن |
منّت پذيرِ غمزه خنجر گذارمت[١] |
|
|
چشمم از آينه دارانِ خط و خالش گشت |
لبم از بوسه رُبايانِ لب نوشش باد |
|
الهى! همان گونه كه ديده دل ما آينه دار و بهرهمند از تجلّيات اسماء و صفات او گشت و فناى در آن دو برايمان حاصل شد، جان ما هم از تجلّيات ذاتىاش برخوردار گردد و فناء ذاتى بيابيم.
و يا مى خواهد بگويد: الهى! همان طور كه با ديدن جمالش، فناى فى اللَّه نصيبمان گشت، الهى كه با گرفتن آب حيات از لب وى، بقاى باللَّه نصيبمان گردد.
|
گرچه از كِبْر، سخنْ با من درويش نكرد |
جان فداىِ شَكَرين پسته خاموشش باد |
|
گرچه در گذشته، محبوبِ با عظمت و كبرياى من، چون خود را غنىّ بالذّات، و مرا فقير بالذّات مى ديد، نه تنها به ديدارش نايل نمى نمود، كه حتى نمى خواست با من سخنى بگويد؛ امّا بىاعتنايى وى سوزى در من پديد آورد و از خويشم.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧١.