جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٧ - غزل ٢٢٠ صوفى ار باده باندازه خورد نوشش باد
باشد. به گفته خواجه در جايى:
|
غلام همّت آن نازنينم |
كه كار خير، بى روى و ريا كرد |
|
|
خوشش بادا نسيم صبحگاهى |
كه درد شب نشينان را دوا كرد[١] |
|
و يا مى خواهد بگويد: از ولاى علىّ ٧ كه شاهد مقصود است، برخوردار باد.
لذا مى گويد:
|
كيست آن شاهسوارِخوشِ خُرّم؟ كه دو كَوْن |
بسته بند قبا و عَلَم دوشش باد |
|
شاهد مقصود كيست؟ آن شاهسوار و يكّه تاز ميدانِ ولايت، على ٧، كه همواره دلى خوش و خرّم با ديدار دوست داشته و دارد، و دنيا و آخرت به مقام و منزلت و بزرگوارى او برقرار است. هركس ولاى او را داشت، در دنيا و آخرت سرافراز، و هر كه محروم از محبّت و دوستى او بود، در دو جهان بدبخت است؛ كه:
١٦٠١
«وَلَقَدِ اصْطَفانى رَبّى بِالْعِلْمِ وَالظَّفَرِ، وَلَقَدْ وَفَدْتُ إِلى رَبّى إِثْنَىْ عَشَرَ وِفادَةً، فَعَرَّفَنى نَفْسَهُ، وَأَعْطانى مَفاتيحَ الْغَيْبِ ...»
[٢]: (و به راستى كه پروردگارم مرا به علم و پيروزى برگزيد، و همانا دوازده بار به پروردگارم وارد شدم و حضرتش ذات خود را به من شناساند و گنجينهها [يا:
كليدها] ى غيب را به من عطا نمود ...).
و ممكن است منظور از «شاهسوارِ خوش خرّم»، حضرت دوست باشد؛ يعنى، او كسى است كه بر اسبِ مراد خود سوار، و دنيا و آخرت و مظاهرش فرمانبر اويند؛ لذا مى گويد:
|
نرگسِ مستْ نوازش كنِ مردم دارش |
خون عاشق بخُورَد گَرْ بِه قَدَح، نوشش باد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٤، ص ١٧٨.
[٢] - بحارالانوار، ج ٣٩، ص ٣٥٠، روايت ٢٣.