جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٠ - غزل ٢٢٣ طاير دولت اگر باز گذارى بكند
گشايش و رهايى عنايت فرما، و هركس از خلايق به من سوء قصدى كند، در زير پايم پايمال ساز، و مرا از شرّ شيطان و شرّ پادشاه و اعمال زشتم كفايت فرما ... و به اولياى صالح خود، محمد وآلش، آن نيكان و پاكيزگان [و پاكان] و اخيار، ملحق نما.)
|
دوش گفتم: بكند لعل لبش چاره دل |
هاتف غيب ندا داد: كه آرى بكند |
|
شب گذشته با خود مى گفتم: ناراحتيها و پريشانيهاى روزگار هجران را، آب حيات و شراب عقيقى لب جانان چاره خواهد نمود.
با گوش دل شنيدم هاتفى ندا مى دهد: آرى، چنين است درد عاشق، جز به گرفتن آب حيات از لب لعل جانان مداوا نخواهد شد.
گويا مراد خواجه از «هاتف غيب»، رسول اللَّه ٦ باشد، كه نداى الهى را به نوشندگان آب حيات مى رساند؛ كه: «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ! ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً، فَادْخُلِي فِي عِبادِي، وَ ادْخُلِي جَنَّتِي»[١]: (اى نَفْس مطمئنّ! در حالى كه هم از خداوند خشنود هستى و هم او از تو خشنود است، به سوى پروردگارت باز آى و در ميان بندگانم وارد و در بهشت خاصّ من داخل شو.)
|
حافظا! گر نروى از در او، هم روزى |
گذرى بر سرت از گوشه كنارى بكند |
|
خواجه در بيت ختم پس از آن همه گفتار، خود را به استقامت دعوت نموده و مىگويد: اى خواجه! اگر بر هجران محبوب ثابت قدم و صبور باشى، دوست روزى به سبب اعمال شايستهات، عنايتى و نظرى به تو خواهد افكند و مورد لطفش قرار خواهى گرفت.
١٦٢٠
«إِلهى! إِنَّ رَجآئى لا يَنْقَطِعُ عَنْكَ وَإِنْ عَصَيْتُكَ، كَما أَنَّ خَوْفى لا يُزايِلُنى وَإِنْ أَطْعْتُكَ؛ فَقَدْ دَفَعَتْنى [رَفَعَتْنِى] الْعَوالِمُ إِلَيْكَ، وَقَدْ أَوْقَعَنى عِلْمى بِكَرَمِكَ، عَلَيْكَ، إِلهى! كَيْفَ أَخيبُ
[١] - فجر: ٢٧- ٣٠.