جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٥ - غزل ٢٣٣ گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد
را بپيماييد، كه از مقصود خواهيد ماند. بايد از اوّلين قدم، راهنمايى آگاه انتخاب نماييد؛ كه من به خويش نمودم، صد اهتمام و نشد؛ كه:
١٧١٩
«لاضَلالَ مَعَ إِرْشادٍ.»
[١]: (با ارشاد و راهنمايى هيچ گمراهى اى نيست.- نيز:
١٧٢٠
«طُوبى لِمَنْ سَلَكَ طَريقَ السَّلامَةِ بِبَصَرِ مَنْ بَصَّرَهُ، وَطاعةِ هادٍ أَمْرَهُ!»
[٢]: (خوشا به حال كسى كه راه سلامت و نجات را با ديده روشنايى دهنده به او، و به پيروى از راهنمايى كه او را راهبر شود، بپيمايد!) لذا باز مىگويد:
|
بدان هوس كه ببوسم به مستى آن لب لعل |
چه خون كه در دلم افتاد، همچو جام و نشد |
|
من در اين آرزو بودم كه بىراهنما و خودسرانه روزى ديدار دوست مرا ميسّر افتد و با مستىِ مشاهدهاش، آب حيات از لب لعلش بگيرم؛ ولى افسوس! كه عمرى گذشت و در غم هجرش خونين دل شدم و ديدارش حاصل نشد؛ كه:
١٧٢١
«عَلَيْكَ بِطاعَةِ مَنْ يَأْمُرُكَ بِالدّينِ؛ فَإِنَّهُ يَهْديكَ وَيُنْجيكَ.»
[٣]: (همواره ملازم فرمانبردارى از كسى باش كه تو را به دين امر مى نمايد؛ زيرا او تو را راهنمايى نموده و نجات مى دهد.)
|
هزار حيله برانگيخت، حافظ از سر مهر |
بدان هوس كه شود آن حريف رام و نشد |
|
خلاصه آنكه به هر طريقى خواستم وصل و لقاى محبوب را به دست آورم، ممكن نشد، و وى رام من نگرديد.
كنايه از اينكه: از روى غفلت و ناآگاهى مى خواستم او رام من شود؛ غافل از اينكه، اين كار نشدنى و بر خلاف بندگى است؛ كه: «إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يُرِيدُ»[٤]: (همانا.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الرشد، ص ١٣٧.
[٢] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الهداية، ص ٤٢١.
[٣] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الهداية، ص ٤٢١.
[٤] - حجّ: ١٤.