جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٤ - غزل ١٩٣ در ازل هر كو بفيض دولت ارزانى بود
بر آن آفريد، تغيير و تبديلى در آفرينش خدا نيست.) بر كنار شدن است و خود را از جان موجودات و خويش جدا ساختن و «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»\*[١]: (و از روح خود در آن دميدم.- نيز: «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»[٢]: (و هر جا كه باشيد، او با شماست.- همچنين: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٣]: (آگاه باش! كه او بر هر چيزى احاطه دارد.) را ناديده گرفتن است.
خواجه نيز مى فرمايد: چون در ازل، فيض دولت ديدار دوست را ارزانىام داشتند، هر زمان (به سبب تاريكى هايى كه از عوارض بشرّيت بر من چيره مى شد و گمان مى كردم كه ديگر بازگشت به عهد ازل ممكن نيست) مىخواستم از گرفتن مى ذكر و مراقبه توبه كنم، خود را سرزنش مى كردم؛ زيرا بر من روشن گشته بود كه جام مرادم همواره همدم جان من است، و لذا در بيت بعد مى گويد:
|
خود گرفتم كافكنم سجّاده چون سوسن به دوش |
همچو گل، بر خرقه رنگ مِىْ مسلمانى بود |
|
در اين فكر شدم كه به جهت حفظ سرّ خويش از نامحرمان، خرقه زهد و تقوى را صورتاً به دوش كشم؛ امّا از طرفى ممكن نبود رنگِ مسلمانى و سر سپردگى به دوست را كه از ازل با من قرين، و در خرقه عالم بشريّتم نهفته است پنهان بدارم.
به گفته خواجه در جايى:
|
برو زاهدا! خرده بر ما مگير |
كه كار خدايى، نه كارى است خُرْد |
|
|
مرا از ازل، عشق شد سرنوشت |
قضاى نوشته، نشايد سِتُرد[٤] |
|
لذا در بيت بعد مى گويد:.
[١] - حجر: ٢٩ و ص: ٧٢.
[٢] - حديد: ٤.
[٣] - فصّلت: ٥٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٩، ص ٢٠١.