جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٩ - غزل ٢٠٥ سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد
غزل ٢٠٥ [: سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد ...]
|
سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد |
آنچه خود داشت زبيگانه تمنّا ميكرد |
|
|
گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود |
طلب از گمشدگان لب دريا مى كرد |
|
|
بيدلى در همه احوال خدا با او بود |
او نمى ديدش و از دور خدايا ميكرد |
|
|
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش |
كو بتأييد نظر حلّ معمّا ميكرد |
|
|
ديدمش خرم و خندان قدح باده بدست |
واندر آن آينه صد گونه تماشا ميكرد |
|
|
گفتم اين جام جهان بين بتو كى داد حكيم |
گفت آن روز كه اين گنبد مينا ميكرد |
|
|
آن همه شعبدها عقل كه ميكرد آنجا |
سامرى پيش عصا و يد بيضا ميكرد |
|
|
گفت آن يار كز او گشت سردار بلند |
جرمش اين بود كه اسرار هويدا ميكرد |
|
|
آنكه چون غنچه دلش را ز حقيقت بنهفت |
ورق خاطر از اين نكته محشى ميكرد |
|
|
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد |
دگران هم بكنند آنچه مسيحا ميكرد |
|
|
گفتمش سلسله ز لف بتان از پى چيست |
گفت حافظ گله اى از دل شيدا ميكرد |
|