جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٨ - غزل ٢٠٤ ز دل بر آمدم و كار بر نمى آيد
از گناهانش به تو پناه آورده، مىرانى؟ يا چگونه طالب راهنمايى را كه شتابان [يا:
نزديكى جويان] آهنگ آستانت را نموده، محروم مى سازى؟ يا چگونه تشنه (عنايات و رحمتهاى خاصّت) را كه براى سيراب شدن بر [به] حوضها و محل نزول عطايايت رو آورده، بر مى گردانى؟ هرگز چنين نخواهى كرد؛ زيرا جايگاههاى نزول رحمتت در تنگناى بىبارانى و خشكسالى لبريز، و درگاهت به روى هركس كه طالب وارد شدن در آن باشد و بخواهد جايگاه در آن داشته باشد، گشوده است. و تويى نهايت خواستهها، [ويا: نهايت مطلوب] و منتهى مرتبه اميد و آرزو.)
|
ز بس كه شد دلِ حافظ رميده از همه كس |
كنون ز حلقه زلفت بدر نمى آيد |
|
ناراحتيهاى ايّام فراق و بىاعتناييهاى دوست به من، مرا از همه كس رميده ساخته، به گونه اى كه نمى توانم با كسى انسى و الفتى داشته باشم؛ و در عين حال حاضر نيستم از كثرات چشم بپوشم؛ زيرا دريافتهام كه مقصودم كه ديدار محبوب است، از راه آنان به دست مى آيد.[١].
[١] - توضيح بيشتر در باره اين بيت، در غزل ٢٠٢، ذيل بيت ٤ و ٩ گذشت.