جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٥ - غزل ٢٠٨ سرو چمان من چرا ميل چمن نمى كند
كنايه از اينكه: محبوبا! من در برابر عشق به تو و جمالت، تمامى ابتلائات را با آغوش باز پذيرايم؛ كه:
١٥٠٥
«أَللّهُمَّ! أنْتَ ثِقَتى فى كُلِّ كَرْبٍ، وَرَجآئى فى كُلِّ شِدَّةٍ [شديدَةٍ]، وَأَنْتَ لى فى كُلِّ أَمْرٍ نَزَلَ بى، ثِقَةٌ وَعُدَّةٌ ...»
[١]: (خدايا! تو در هر ناراحتى شديد مورد اطمينان من؛ و در هر [كار] سختى اميد، و در هر پيشآمد، مورد اعتماد و ذخيره من هستى ...).
و يا آنكه[٢]: اگر دوستِ سراپا جمالم، مرا از شرابهاى ته نشين و تجلّيات آتشين خود بهرهمند نمايد، كيست كه براى ديدار و آشاميدن آن جملگى دهن نشود و تمام وجودش براى مشاهده او ديده نگردد؟:
٢٢٩٠
«إِلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّن ... أَعَذْتَهُ مِنْ هَجْرِكَ وَقِلاكَ، وَبَوَّأْتَهُ مَقْعَدَ الصِّدْقِ فى جِوارِكَ، وَخَصَصْتَهُ بِمَعْرِفَتِكَ، وَأَهَّلْتَهُ لِعِبادَتِكَ، وَهَيَّمْتَهُ [هَيَّمْتَ قَلْبَهُ] لإِرادَتِكَ، وَاجْتَبَيْتَهُ لِمُشاهَدَتِكَ، وَأَخْلَيْتَ وَجْهَهُ لَكَ، وَفَرَّغْتَ فُؤادَهُ لِحُبِّكَ، وَرَغَّبْتَهُ فيما عِنْدَكَ ...»
[٣]: (بار الها! پس مرا از آنانى قرار ده كه ... از فراق و هجران [و يا شدّت خشمت] در پناه خود گرفته، و در جوار خود در مقام صدق و حقيقت جاى دادى، و به معرفت و شناختت مخصوصشان گردانيده، و لايق عبادت و پرستش خويش نمودى، و ايشان [ويا: دلشان] را شيفته محبّت و ارادت خود نموده، و براى مشاهدهات برگزيدى، و توجّه ايشان را تنها به خود منعطف نموده، و قلبشان را از هرچه جز دوستى خود خالى ساختى، و به آنچه نزد توست، راغب گردانيدى ...).
لذا مى گويد:
|
دل به اميد وصل او، همدم جان نمى شود |
جان به هواى كوى او، خدمتِ تن نمى كند |
|
دل وعالم خيالى وعنصريم، به اميد ديدن روى جانان، ديگر با جان نمى آميزد؛ وجان نيز، به هواى ديدارش با بدن عنصرى سازش و هماهنگى ندارد.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٥٦١.
[٢] - بنابر اينكه به جاى زهر، دُرْد باشد كه به معناى شراب تَه نشين و بسيار مست كننده است.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.