جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧١ - غزل ٢٠٢ روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
١٤٦٨
الْأَبْهَجِ.»
[١]: (بار الها! و مرا به نور برافروخته و درخشان مقام عزّتت بپيوند.).
و همان گونه كه حقّ تعالى به نور وجه خود عالم را منور مى كند؛ كه:
١٤٥٤
«وَبِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى أَضاءَ لَهُ كُلُّ شَىْءٍ.»
[٢]: ( [و از تو مى خواهم ...] به نور وجهت [اسماء و صفات] كه هر چيزى بدان روشن و نورانى است.) بنده نيز به اذن اللَّه و به حساب مقام نورانيّت و ولايتش آن گونه خواهد شد.
اينجاست كه معناى: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[٣]: (خدا، نور آسمانها و زمين است.) و: «يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ»[٤]: (خداوند، هركس را كه بخواهد، به نور خود راهنمايى مى نمايد.) روشن مى شود.
و همچنين معناى حديث قدسى ذيل و شبيه به آن واضح مى گردد، كه:
١٧٨٦
«عَبْدى! أَطِعْنى حَتّى أَجْعَلَكَ مَثَلى، أَنَا حَىٌّ لا أَمُوتُ، أَجْعَلُكَ حَيّاً لا تَمُوتُ؛ أَنَا غَنِىٌّ لا أَفْتَقِرُ، أَجْعَلُكَ غَنيّاً لا تَفْتَقِرُ؛ أَنَا مَهْما أَشاءُ، يَكُونُ، أَجْعَلُكَ مَهْما تَشآءُ يَكُونُ.»
[٥]: (بنده من! از من اطاعت كن تا تو را نمونه خود قرار دهم، من زنده اى هستم كه هرگز نمى ميرم، تو را نيز زندهاى مىگردانم كه هرگز نمى ميرى؛ من بىنيازى هستم كه هرگز نيازمند نمى شوم، تو را نيز بى نيازى مى كنم كه هرگز فقير نمى شوى؛ من هرچه بخواهم مى شود، تو را نيز آنچنان مى گردانم كه هرچه بخواهى مى شود.).
خواجه نيز با بيت گذشته مى خواهد بگويد: تا هنگامى كه غبارهاى عالم طبيعت، دل مرا احاطه كرده بود، از دوست خبر نداشتم، و چون آن غبارها زائل گشت و از او خبردار شدم، از خويش بىخبر گرديده و به نور او متّصل گشتم و در نتيجه همه آفاق از نور من بهرهمند خواهند شد، در واقع (به بيانى كه گذشت) به نور.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧.
[٣] ( ٣، ٤) نور: ٣٥.
[٤] ( ٣، ٤) نور: ٣٥.
[٥] - الجواهر السّنيّة، ص ٣٦١.