جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٢ - غزل ٢٠٢ روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
دوست ادامه حيات مى دهند.
|
آن پريشانىِ شبهاىِ دراز و غم دل |
همه در سايه گيسوى نگار آخر شد |
|
آرى، دوست را فقط از راه مظهر مى توان مشاهده نمود، و به نصّ كتاب و سنّت او با همه اشياء، و محيط به همه مظاهر است، و در كنار و جداى از موجودات نمىتوان به ديدار او نائل آمد؛ كه:
١٩١٢
«إِلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأَطْوارِ، أَنَّ مُرادَكَ مِنّى، أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ حَتّى لا أَجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[١]: (معبودا! با پى در پى در آمدن آثار و مظاهر و گوناگون شدن تحوّلات دانستم كه مقصود تو از من اين است كه خودت را در هر چيزى به من بشناسانى، تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.) و واضح است كه اين مشاهده با ديده دل ميسّر است، نه با ديده سر.
خواجه نيز مى خواهد بگويد. همه ناراحتى ها و غم هايى كه از فراق دوست داشتم، در سايه كثرات به پايان رسيد و محبوب را كه از كنار موجودات مى جُستم، با خود و كثرات يافتم.
و لذا از اين موهبت، از محبوب اظهار تشكّر كرده و مى گويد:
|
ساقيا! عمر دراز و قدحت پر مِىْ باد |
كه به سعى توام اندوه خمار آخر شد |
|
محبوبا! اگر عنايات و الطافت نبود، هرگز نمى توانستم به ديدارت راه يابم و به دور از موجودات به جستجويت بپردازم.
معشوقا! عناياتت بود كه به سعى و كوشش من خاتمه داد و مرا از خمارى عشقت رهايى بخشيد؛ كه:
١٤٥٧
«أَللّهُمَّ! إِنّى أَجِدُ سُبُلَ المَطالِبِ إِلَيْكَ مُشْرَعَةً، وَمَناهِلَ الرَّجاءِ إِلَيْكَ مُتْرَعَةً و ... وَأَعْلَمُ أَنَّكَ لِلرّاجينَ [لِلرّاجى] بمَوْضِعِ إِجابَةٍ، وَلِلْمَلْهُوفينَ [لِلْمَلْهُوفِ] بِمَرْصَدِ إِغاثَةٍ ...
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.