جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٥ - غزل ٢٠٠ روشنى طلعت تو ماه ندارد
مبتلايند؛ كه:
١٤٣٦
«خِلْقَةُ اللَّهِ الْخَلْقَ حِجابٌ بَيْنَهُ وَبَيْنَهُمْ.»
[١]: (آفرينش خداوند مخلوقات را، حجابى است ميان خدا و آنها.)
|
شوخىِ نرگس نگر، كه پيشِ تو بشكُفت |
چشمْ دريده، ادب نگاه ندارد |
|
در واقع خواجه مى خواهد بگويد: محبوبا! مظهرى كه نزد تو، از وجود و جمال و كمالات خويش دم زند، كمال بىادبى را بكار برده است؛ زيرا در ابتدا هيچ بوده و همه چيزش را تو به او عنايت نمودى، و اكنون نيز بقاء وجودش و هرچه كه دارد، به توست. به گفته خواجه در جايى:
|
شمع، گر زآن لبِ خندان به زبان لافى زد |
پيشِ عشّاق تو، شبها به غرامت برخاست |
|
|
پيشِ رفتارِ تو پا بر نگرفت از خجلت |
سروِ سركش، كه به ناز قد وقامت برخاست |
|
|
حافظ اين خرقه بينداز مگر جان ببرى |
كآتش از خرمنِ سالوس وكرامت برخاست[٢] |
|
|
رطل گرانم ده اى مريد خرابات! |
شادىِ شيخى كه خانقاه ندارد |
|
|
گو برو و آستين به خون جگر شوى |
هر كه در اين آستانه، راه ندارد |
|
اى كسى كه به درگاه دوست راه يافته اى و از جمال و كمال وى بهره مند شدهاى! و يا: اى استاد! و يااى ولىّ زمان (عجّل اللَّه تعالى فرجه الشّريف)! به شادى و.
[١] - بحارالانوار، ج ٤، ص ٢٢٨، از روايت ٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٠، ص ٨٤.