جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٧ - غزل ٢٠٠ روشنى طلعت تو ماه ندارد
|
خون خور و خامش نشين، كه آن دل نازك |
طاقتِ فرياد داد خواه ندارد |
|
اى خواجه! ساكت بنشين و بر فراق صبر كن و دادِ هجران مخواه؛ كه دوست، طاقت دادخواهى ندارد؛ بلكه همواره مى خواهد دادستان باشد؛ كه
١٤٤٠
«أَفْضَلُ الصَّبْرِ، أَلصَّبْرُ عَنِ الْمَحْبُوبِ.»
[١]: (برترين شكيبايى، شكيبايى از [دورى] محبوب است.- يا:
١٤٤١
«مَنْ صَبَرَ عَلى بَلآءِ اللَّهِ سُبْحانَهُ، فَحَقَّ اللَّهِ أَدّى وَعِقابَهُ اتَّقى وَثَوابَهُ رَجا.»
[٢]: (هركس بر ابتلاء خداوند سبحان شكيبا باشد، حقّ خدا را ادا نموده، و از عذابش پرهيز كرده، و به ثوابش اميد بسته است.)
|
گوشه ابروى توست، منظر چشمم |
خوشتر از اين گوشه، پادشاه ندارد |
|
محبوبا! دل من جز به محراب ابروان و جمال تو ديده نخواهد گشود، و جز بندگى و توجّه به تو را نمى خواهد؛ كه: «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ»[٣]: (تنها تو را مى پرستيم، و تنها از تو كمك مى جوييم.) كدام پادشاهى است كه خوشتر از اينكه من دارم و مى خواهم، داشته باشد؟ به گفته خواجه در جايى:
|
دلم بىجمالت صفايى ندارد |
چو بيگانه اى كاشنايى ندارد |
|
|
دلا! جام و ساقىّ گُلرخ طلب كن |
كه چون گل، زمانه بقايى ندارد |
|
|
چو ماه است روشن، كه بىمِهر رويت |
دل و جان حافظ صفايى ندارد[٤] |
|
|
حافظ اگر سجده تو كرد مكن عيب |
كافرِ عشق اى صنم! گناه ندارد |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الصّبر، ص ١٩١.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الصّبر، ص ١٩٤.
[٣] - فاتحه: ٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٤، ص ١٦٤.