جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩ - غزل ١٨١ دوش مى آمد و رخساره برافروخته بود
محبوب، چون فنا و سوختن عشّاقش را مى طلبيد، جمال خود را كاملًابرافروخت و متجلّى ساخت، تا عاشقانش به مانند اسپند بر آتشِ رخسار جمالش بسوزند و در برابر جمال او فانى گردند.
به گفته خواجه در جايى:
|
زلفت، هزار دل به يكى تارِ مو ببست |
راهِ هزار چاره، گر از چار سو ببست |
|
|
تا عاشقان به بوى نسيمش دهند جان |
بگشود نافه و دَرِ هر آرزو ببست |
|
|
شيدا از آن شدم كه نگارم چو ماه نو |
ابرو نمود و جلوه گرى كرد و رو ببست[١] |
|
|
گرچه مى گفت كه زارت بُكشم، مىديدم |
كه نهانش نظرى با من دلسوخته بود |
|
كجا مى توان گفت كه معشوق حقيقى را به عشّاق خود بىعنايتى است؟ او هرچه كند و گويد مى كنم، جز لطف و محبّت به عاشق خود نيست. اگر گويد: به خاك هلاكت مى كشم، براى آن است كه وى را از خود بگيرد و به ديدارش حيات تازه اى ببخشد.
به گفته خواجه در جايى:
|
عَفَى اللَّه چين ابرويش اگرچه ناتوانم كرد |
به رحمت هم، پيامى بر سر بيمار مى آورد |
|
|
سراسر بخشش جانان، طريق لطف واحسان بود |
اگر تسبيح مى فرمود، اگر زُنّار مى آورد[٢] |
|
|
گفت وخوش گفت: برو خرقه بسوزان حافظ! |
يا رب! اين قلب شناسى ز كه آموخته بود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧، ص ٦٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢١، ص ١٨٤.