جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨ - غزل ١٨١ دوش مى آمد و رخساره برافروخته بود
|
از آن زمان كه ز دستم برفت يار عزيز |
كنارِ ديده من، همچو رود جيحون است[١] |
|
اينجاست كه عاشق بايد قدر وصال را بداند؛ لذا مى گويد:
|
يار مفروش به دنيا، كه بسى سود نكرد |
آنكه يوسف به زرِ ناسره بفروخته بود |
|
اى سالك! واى خواجه! مبادا هنگامى كه يار برايت جلوه نمود، دنيا و تعلّقات آن تو را از ديدار او جدا سازد؛ زيرا آنان كه يوسف ٧ را با قيمتى ناچيز فروختند سود نبردند؛ كه: «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ، دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ، وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ»[٢]: (و [كاروانيان] او را بهايى اندك و چند درهم ناچيز فروختند و بدان راضى شدند، و يا از او روى برگردانده و اهميّتى به او ندادند).
به گفته خواجه در جايى:
|
دوستگو، يار شو، و جمله جهان دشمن باش |
بختگو، روى كن و روى زمين لشگر گير |
|
|
صوف بركش ز سرو باده صافى دركش |
سيم در باز و برو، سيمْ بَرى در برگير[٣] |
|
و در جاى ديگر:
|
در اين مقامِ مجازى، بجز پياله مگير |
در اين سراچه بازيچه، غير عشق مباز[٤] |
|
|
جان عشّاق، سپند رخ خود مى دانست |
و آتش چهره، بر اين كار بر افروخته بود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.
[٢] - يوسف: ٢٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٦، ص ٢٣١.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١١، ص ٢٤١.