جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٨ - غزل ٢٠٣ حافظ خلوت نشين دوش بميخانه شد
اين غزل حكايت از آن مى كند كه خواجه پس از سالها كه از ديدار دوست محروم بوده و در كنج عزلت چون زهّاد بسر مى برده، ديدار و تجلّى تازه اى برايش دست داده كه مى گويد:
|
حافظ خلوت نشين، دوش به ميخانه شد |
از سر پيمان گذشت، بر سر پيمانه شد |
|
پس از مدّتى كه به مانند زاهد انزوا اختيار كرده و با خود پيمان بسته بودم كه ديگر به ميخانه نروم و چون اهل دل به ذكر و مراقبه مشغول نباشم، چون يار جلوه نمود، پيمان خود را شكسته و باز بر سر پيمانه شراب ذكر و مراقبه شدم.
به گفته خواجه در جايى:
|
توبه كردم كه نبوسم لب ساقىّ و كنون |
مىگَزَم لَب كه چرا گوش به نادان كردم |
|
|
نقش مستورى و مستى، نه به دست من و توست |
آنچه استاد ازل گفت بكن، آن كردم[١] |
|
لذا در بيت بعد مى گويد:
|
شاهدِ عهدِشباب، آمده بودش به خواب |
باز به پيرانهِ سر، عاشق و ديوانه شد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢١، ص ٣١٠.