جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤ - غزل ١٨٤ دلم جز مهر مه رويان طريقى بر نميگيرد
غزل ١٨٤ [: دلم جز مهر مه رويان طريقى بر نميگيرد ...]
|
دلم جز مهر مه رويان طريقى بر نميگيرد |
زهر در ميدهم پندش وليكن در نميگيرد |
|
|
خدا رااى نصيحت گو حديث از مطرب ومىگو |
كه نقشى در خيال ما از اين خوشتر نميگيرد |
|
|
صراحى ميكشم پنهان و مردم دفتر انگارند |
عجب كز آتش اين زرق در دفتر نميگيرد |
|
|
نصيحت كم كن و ما را بفرياد دف و نى بخش |
كه غير از راستى نقشى در اين جوهر نميگيرد |
|
|
ميان گريه ميخندم كه چون شمع اندر اين مجلس |
زبان آتشينم هست امّا در نميگيرد |
|
|
سر وچشمى بدين خوبى تو گويى چشم از او برگير |
برو كاين وعظ بىمعنى مرا در سر نميگيرد |
|
|
نصيحتگوى رندان را كه با حكم خدا جنگست |
دلش بس تنگ مى بينم چرا ساغر نمى گيرد |
|
|
چه خوش صيد دلم كردى بنازم چشم مستت را |
كه كس آهوى وحشى را از اين خوشترنميگيرد |
|
|
سخن در احتياج ما و استغناى معشوقست |
چه سود افسونگرى اى دل كه دردلبرنميگيرد |
|
|
خدا را رحمى اى منعم كه درويش سر كويت |
درى ديگر نميداند رهى ديگر نميگيرد |
|
|
من اين دلق ملمّع را بخواهم سوختن روزى |
كه پير مى فروشانش بجامى بر نميگيرد |
|
|
بدين شعرتر و شيرين زشاهنشه عجب دارم |
كه سر تا پاى حافظ را چرا در زر نميگيرد |
|