جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٧ - غزل ٢٢٥ عشقت نه سرسريست كه از سر بدرشود
كنايه از اينكه: درد عشق جانان، با من چنان نموده كه شبها فريادم به فلك مىرسد و اشك بسيار از ديدگانم فرو مى ريزد.
گويا خواجه با اين دو بيت در مقام اظهار كثرت محبّت خويش به دوست است و اينكه هيچ كس از اهل كمال در شهر شيراز در اين امر بر او پيشقدم نيست.
در جايى مى گويد:
|
در وفاى عشق تو، مشهور خوبانم چو شمع |
شب نشينِ كوى سربازان و رندانم چو شمع |
|
|
روز وشب خوابم نمى آيد به چشم مِىْ پرست |
بس كه در بيمارى هجر تو گريانم چو شمع |
|
|
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت |
آتش دل كِىْ به آب ديده بنشانم چو شمع[١] |
|
|
دى در ميان زلف بديدم رخ نگار |
بر هيئتى كه ابر، محيطِ قَمَر شود |
|
|
گفتم كه ابتدا كنم از بوسه، گفت: نِىْ |
بگذار تا كه ماه ز عقرب بِدَر شود |
|
خواجه در اين دو بيت به مشاهده اى اشاره مى كند كه براى وى از طريق مظاهر و كثرات روى داده و چون موانع بكلّى از او رفع نشده بوده، نمىتوانسته حقّ تعالى را با مظاهر روشن و آشكار (با ديده دل) مشاهده نمايد.
مىگويد: ديشب جمال دوست را با مظاهر مشاهده نمودم، ولى به گونه اى كه ابر، روى ماه را بگيرد و ممكن نباشد جز روشنيى از آن ديد. خواستم به جمالش بوسه زنم، اجازهام نداد و گفت: هنوز حجابهاى نورانى از تو بركنار نشده و (به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧١.