جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥ - غزل ١٨٢ دوش آگهى ز يار سفر كرده داد باد
|
سحرم دولت بيدار به بالين آمد |
گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد |
|
|
قدحى دركش و سرخوش به تماشا بخرام |
تا به بينى كه نگارت به چه آئين آمد[١] |
|
در نتيجه بخواهد بگويد درگذشته آنگونه بودم كه مژده وصالت را يافتم، حال چگونه مى شود بىآنگونه بودن و شدن به ديدارت نائل گردم.
|
امروز، قدر پند عزيزان شناختم |
يا رب! روانِ ناصح ما از تو شاد باد |
|
اساتيد و راهنمايان من، مرا موعظه مى فرمودند تا ارزش روزگار وصال را بدانم و از آن بهره كامل بگيرم، و امورى را كه موجب از دست رفتن آن مى شود، انجام ندهم؛ و يا رسول اللَّه ٦ فرمود:
١٣٠١
«إِنَّ لِرَبِّكُمْ فى أَيّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحاتٍ، أَلا فَتَعَرَّضُوا لَها.»
[٢] (بدرستى كه پروردگارتان در روزهاى عمر و روزگارتان، نسيمهايى دارد، هان! خواهان آنها بوده و به استقبالشان درآييد)؛ ولى متأسّفانه من به اين سخن، و يا گفتار اساتيد گوش ندادم تا آنكه باز گرفتار هجران شدم، و اكنون نصايح ايشان را دريافتم.
|
تاريخ عيش ما، شبِ ديدار دوست بود |
عهد شباب و صحبت احباب ياد باد |
|
گرچه عمرى جوانى خود را در عشق دوست و با مصاحبت با نيكان و اهل راه بسر بردم و همه آن روزگار خوش بود؛ ولى تاريخ عيش من، آن شبى بود كه ميان من و او صلح افتاد و به ديدارش دست يافتم.
و يا بخواهد بگويد: تاريخ عيش من، شب ديدار دوست و مشاهده احباب (يعنى، اسماء و صفات دوست) در عهد جوانى بود، نه امروز. در جايى در تقاضاى اين معنى مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٠، ص ١٧٥.
[٢] - بحارالانوار، ج ٧١، ص ٢٢١، در بيان روايت ٣٠.