جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣ - غزل ١٨٢ دوش آگهى ز يار سفر كرده داد باد
معشوقا! در گذشته، دلم در عشقت ثباتى نداشت و خواطر، مرا از طريق كثرات، هر لحظه به سويى متوجّه مى ساخت و از توجّه به تو باز مى داشت؛ امّا چون با مظاهر برايم جلوه نمودى و از اين طريق به مشاهدهات نائل گشتم، هرگزم يادى از كثرات نيآمد؛ كه:
١٢٩٨
«إلهى! ... أَنْتَ الَّذى أَزَلْتَ الأَغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبّائِكَ، حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَلَم يَلْجَئُوا إِلى غَيْرِكَ، أَنْتَ المُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ أَوْحَشَتْهُمُ العَوالِمُ؛ وَأَنْتَ الَّذى هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبانَتْ لَهُمُ المَعالِمُ.»
[١]: (معبودا! ... تويى كه اغيار را از دل دوستانت زدودى، تا غير تو را به دوستى نگرفته و به غير تو پناه نبردند، تويى يار و مونس آنان، آنگاه كه عالَمها آنها را به وحشت انداخت؛ و تويى كه ايشان را هدايت نمودى، آنگاه كه نشانه ها براى آنها آشكار گشت). بدين جهت:
|
دلخوش شدم به يادِتو هرگه كه در چمن |
بند قباىِ غنچه گل مى گشاد، باد |
|
|
طَرْفِ كلاه شاهيت آمد به خاطرم |
آنجا كه تاج بر سر نرگس نهاد، باد |
|
محبوبا! چون نسيمهاى قدسىات وزيدن گرفت و پرده از كثرات بر كنار نمود، از مشاهده جمالت (از طريق مظاهر) خشنود گرديدم؛ و چون تو را به صفت جلال با ايشان ديدم، به عظمتت متوجّه شدم؛ كه:
١٢٩٩
«يا مَنْ أَذاقَ أَحِبّائَهُ حَلاوَةَ المُؤانَسَةِ، فَقامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُتَمِلّقينَ! وَيا مَنْ أَلْبَسَ أَوْلِيائَهُ مَلابِسَ هَيْبَتِهِ، فَقامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُسْتَغْفِرينَ!»
[٢]: (اى خدايى كه شيرينى انس با خويش را به دوستانت چشانيدى، لذا در پيشگاهت براى اظهار محبّت ايستادند! واى آنكه اوليائت را به لباس هيبت و جلال بياراستى، لذا در برابرت براى آمرزش خواهى بپا خواستند).
اين بود قسمتى از شرح روزگار وصالم؛ امّا امروز:.
[١] ( ١، ٢) اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] ( ١، ٢) اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.