جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٤ - غزل ٢٢١ صبا وقت سحر بوئى ز زلف يار مى آورد
|
هزار نقد، به بازار كاينات آمد |
يكى، به سكّه صاحب عيار ما نرسد[١] |
|
|
عَفىَ اللَّهَ، چينِ ابرويش اگرچه ناتوانم كرد |
به رحمت هم، پيامى بر سر بيمار مى آورد |
|
گر چه ترشروييهاى جانان مرا به فراق مبتلا ساخت و در آتش هجرش به ناتوانى و بيمارى مبتلا گشتم، امّا نسيمهاى وصل و ديدارش مژده زندگى دوباره اى را به بيمار عشقش بياورد؛ با اين همه، اگر چنان نمى فرمود، كجا مرا قابليّت ديدارش ميسّر مى شد؟.
در جايى مى گويد:
|
با چشم و ابروى تو، چه تدبيرِ دل كنم |
وه زين كمان! كه بر سر بيمار مى كشى |
|
|
باز آ، كه چشم بد ز رُخت دور مى كنم |
اى تازه گل! كه دامن از اين خار مى كشى |
|
|
حافظ! دگر چه مى طلبى از نعيم دهر |
مِىْ مى چشى و طرّه دلدار مى كِشى[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
سراسر بخشش جانان، طريقِ لطف واحسان بود |
اگر تسبيح مى فرمود، اگر زنّار مى آورد |
|
امروز فهميدم كه دوست در گذشته، هر زمان هرچه نصيب من نمود، همه لطف و احسان بوده، و دانستم كه:
|
در طريقت، هرچه پيش سالك آيد خيراوست |
در طريق المستقيم اى دل! كسى گمراه نيست[٣] |
|
و فهميدم دوست، هرچه از زهد و ظاهر شريعت، يا عبادات لبّى و توجّه به خود به سالك طريق خود فرموده و مى فرمايد، همه جز لطف و مصلحت سالك.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٩، ص ١٢٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٧، ص ٤٠٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥، ص ٦١.