جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٤ - غزل ٢٠٠ روشنى طلعت تو ماه ندارد
|
اين قصّه عَجَب شنو از بختِ واژگون |
ما را بكشت يار، به انفاس عيسوى |
|
|
چشمت به غمزه، خانه مردم خراب كرد |
مخموريت مباد، كه خوش مست مىروى[١] |
|
و نيز در جايى ديگر:
|
بر آن چشمِ سيه صد آفرين باد |
كه در عاشق كُشى، سحر آفرين است |
|
|
ز چشمِ شوخ تو، كى جان توان برد؟ |
كه دائم با كمان، اندر كمين است[٢] |
|
|
اى شه خوبان! به عاشقان نظرى كن |
هيچ شهى چون تو اين سپاه ندارد |
|
محبوبا! عشق و محبّتِ لشكريان به شاهان كجا، و عشق به تو كجا؟ آنان، آنها را براى خود مى خواهند، اينان، تو را براى تو. حال كه چنين است، به عاشقانت نظرى كن و ايشان را مورد عنايت خود قرار ده؛ كه:
١٤٣٥
«إلهى! انْظُرْ الَىَّ نَظَر مَن نادَيْتَهُ فاجِابَكَ وَاسْتَعْمَلْتَهُ بِمَعوُنَتِكَ فَأَطاعَك.»
[٣] (پروردگارا به من چون آنانكه آنها را مى خوانى و پاسخت مى دهند نگاه كن و عنايت داشته باش و چون آنانكه كمك و ياريشان نمودى پس اطاعتت نمودند به نگر.)
|
نِىْ منِ تنها كشم تطاول زلفت |
كيست به دل، داغِ اين سياه ندارد؟ |
|
اى دوست! نه تنها ظلمت كثرات و ظهور صفت جلالت، موجب دورى و بى عنايتىات به من شده و نمى توانم تو را با كثرات، و در كثرات مشاهده كنم؛ بلكه همه موجودات به داغى كه من از جور و ستم جلال و زلف تو در سينه دارم،.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٧، ص ٣٩٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٢، ص ٩٨.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ٩٨.