جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٥ - غزل ٢٣٢ گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود
|
يا رب اندر كنف سايه آن سرو بلند |
گر من سوخته يك دم بنشينم، چه شود؟ |
|
چه مى شود منِ پر و بال سوخته و هجران كشيده، يك لحظه در زير سايه لطف و عناياتت بيآرامم. و در نتيجه، سايه خود را بر سرم بيافكنى؟ كه:
١٧٠٢
«أَللّهُمَّ! وَاهْدِنا إِلى سَواءِ السَّبيلِ، وَاجْعَلْ مَقيلَنا عِنْدَكَ خَيْرَ مَقيلٍ، فى ظِلٍ ظَليلٍ ومُلْكٍ جَزيلٍ؛ فَإِنَّكَ حَسْبُنا وَنِعْمَ الوَكيلُ.»
[١]: (بار خدايا! ما را به راه راست هدايت فرما، و آرامگاه ما را نزد خود، بهترين آرامگاه، در سايه جاودانى و مُلك با عظمتت قرار ده؛ كه تنها تو ما را كافى هستى و بهترين وكيلى.).
به گفته خواجه در جايى:
|
آن يار كز او، خانه ما جاى پرى بود |
سر تا قدمش، چون پرى از عيب برى بود |
|
|
دل گفت: فرو كش كنم اين شهر، به بويش |
بيچاره ندانست، كه يارش سفرى بود |
|
|
از چنگ مَنَش، اختر بد مهر بدر برد |
آرى، چه كنم؟ فتنه دور قمرى بود[٢] |
|
|
آخراى خاتم جمشيد سليمان آثار! |
گر فُتَد عكس تو بر لعل نگينم، چه شود؟ |
|
كنايه از اينكه: اى دوست! تو پادشاهى و به جمال و جلال، به همه ذرّات حكم فرمايى، چه مى شود خود را به من بنمايانى و در آينه دلم رخسارت را مشاهده نمايم؟: كه:
١٧٠٣
«أَللّهُمَّ! أَنْتَ القائِلُ، وَقَوْلُكَ حَقٌّ، وَوَعْدُكَ صِدْقٌ: وَاسْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ، إِنَّ اللَّه كانَ بِكُمْ رَحيماً. ولَيْسَ مِنْ صِفاتِكَ- يا سَيِّدى!- أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤالِ وَتَمْنَعَ العَطِيَّةَ، وَأَنْتَ المَنّانُ بِالعَطايا [بِالعَطِيّاتِ] عَلى أَهْلِ مَمْلَكَتِكَ وَالعآئِدُ عَلَيْهِمْ بِتَحَنُّنِ رَأْفَتِكَ.»
[٣]: (بار خدايا! تو خود فرموده اى و سخن تو حقّ، و وعدهات راست است، كه: و از فضل خدا بخواهيد، كه.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٥، ص ٢١٧.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.