جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٠ - غزل ٢٢٢ صبابه تهنيت پير ميفروش آمد
|
صبا، به تهنيت پير ميفروش آمد |
كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد |
|
اى خواجه! حال كه نسيمهاى تجلّيات دوست براى استاد طريق، وزيدن گرفته و وى را به عيش و عشرت دعوت مى نمايد، توجّه داشته باش كه تو هم اگر آمادگى داشته باشى، از آن بهرهمند خواهى شد؛ زيرا هرچه به استاد رسد، شاگرد از آن بى بهره نخواهد ماند.
در جايى در تقاضاى اين معنى از استاد مى گويد:
|
اى پيك راستان! خبرِ سرو ما بگو |
احوال گل، به بلبل دستان سرا بگو |
|
|
بر اين فقير، نامه آن محتشم بخوان |
با اين گدا، حكايتِ آن پادشا بگو[١] |
|
|
هوا، مسيح نفس گشت و باد، نافه گشاى |
درخت، سبز شد و مرغ، در خروش آمد |
|
|
تنورِ لاله چنان بر فروخت، بادِ بهار |
كه غنچه، غَرْقِ عَرَق گشت وگل، به جوش آمد |
|
كنايه از اينكه: نه تنها باد بهارى چون وزيدن گيرد، هوا را خوش و گل را برافروخته، و عطر آن را ظاهر، و درختان را سبز، و مرغان را در خروش مى آورد، نسيمهاى جان پرور دوست هم چون وزيدن آغاز كند و پرده ازجمال مظاهر.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩٢، ص ٣٥٥.