جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٩ - غزل ٢١٣ سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد
|
خيال شهسواران پخت و شد ناگه، دلِ مسكين |
خداوندا! نگهدارش، كه بر قلب سواران زد |
|
دوست، براى غارت و كشتن و نابود ساختن شهسواران و انبياء و اولياء : و اساتيد و برجستگان تجلّى نمود و دلهايشان را غارت كرد و برفت. در اين ميان، من هم كه به تماشا ايستاده بودم، از مشاهدهاش بىخود شده و دل و عالم خيالىام را از دست داده و به حيرت فرو رفتم.
كنايه از اينكه: دوست را با مسكينان و تهى دستان كارى نيست، زيرا آنان متاع و عملى ندارند تا او را خريدارى كنند، خريداران او، انبياء و اولياء : و تابعين حقيقى آنانند؛ كه:
١٥٤٦
«عَظُمَ الْخالِقُ فى أَنْفُسِهِمْ، فَصَغُرَ ما دُونَهُ فى أَعْيُنِهِمْ.»
[١]: (خالق، در نفوس ايشان [اهل تقوى] بزرگ، و در نتيجه، غير او در چشم آنها كوچك گرديده.).
خواجه، با جمله «خداوندا! نگهدارش ...»، دعا و اظهار اشتياق به محبوب مىنمايد؛ زيرا آنكه پياده است و به قلب لشكر سواره مى زند، بيشتر در خطر است، تا سواره. سخنى است به طريق عاشقان مجازى نسبت به معشوق مجازى خود كه نمىخواهد به وى آسيبى وارد شود.
|
مَنَش با خرقه پشمين، كجا اندر كمند آرم؟ |
زِرِه مويى كه مژگانش، رَهِ خنجرگذاران زد |
|
مىخواهد بگويد: حال كه او را كار با شهسواران و صاحبان عمل لُبّى و حقيقى است، من با خرقه پشمينه و عمل قشرى چگونه به دستش آرم؟ محبوب ما، محبوبى است كه با مژگان و جلال و جمال خود، زورمندان ميدان مجاهده و عمل و طاعت حقيقى را از پاى در مى آورد.
در جايى مى گويد:
[١] - نهج البلاغة، خطبه ١٩٣، ص ٣٠٣.