جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٣ - غزل ٢٢١ صبا وقت سحر بوئى ز زلف يار مى آورد
زيبايى هر صاحب جمال. در جايى مى گويد:
|
سحرم، دولتِ بيدار به بالين آمد |
گفت: برخيز، كه آن خسرو شيرين آمد |
|
|
قدحى دركِش و سرخوش به تماشابخرام |
تا ببينى كه نگارت به چه آيين آمد |
|
|
چون صبا گفته حافظ بشنيداز بلبل |
عنبر افشان، به تماشاى رياحين آمد[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
فروغِ ماه مى ديدم، زبام قصر او روشن |
كه روى از شرم او، خورشيد، بر ديوار مى آورد |
|
با آنكه ماه، روشنى از خورشيد مى گيرد؛ كه: «هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً»[٢]: (اوست كه خورشيد را روشنايى دهنده و ماه را تابان و روشن قرار داد.) چون به نور جمال دوست راه يافتم؛ كه: «يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ»[٣]. (خداوند، هركس را بخواهد، به نورش راهنمايى مى كند.)، نور ماه را كه يكى از مظاهر است، از نور جمالش برافروخته ديدم؛ كه: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[٤]: (خداوند، نور آسمانها و زمين است.- خورشيد جهان افروز را نه تنها نور دهنده به ماه نديدم، بلكه شرمنده و خجلت زده در مقابل نور جمال محبوب يافتم و دانستم كه خورشيد عالَمتاب هم از انوار محبوب من بهرهمند است؛ كه: «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها»[٥]: (و زمين به نور پروردگارش روشن و نورانى شود.- به گفته خواجه در جايى:
|
به حسن وخُلق و وفا كس به يار ما نرسد |
تو را، در اين سخن انكارِ كار ما نرسد |
|
|
اگرچه حُسن فروشان به جلوه آمدهاند |
كسى به حُسن و ملاحت، به يار ما نرسد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٠، ص ١٧٥.
[٢] - يونس: ٥.
[٣] ( ٣، ٤) نور: ٣٥.
[٤] ( ٣، ٤) نور: ٣٥.
[٥] - زمر: ٦٩.