جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٨ - غزل ٢٣٧ گوهر مخزن اسرار همان است كه بود
نموده باشد، در نتيجه وى حزن و اندوه را شعار و ملازم خود ساخته، و لباس خوف به تن كرده است، لذا چراغ هدايت در دلش روشن گرديده ... در نتيجه، او از نظر يقين مانند روشنايى خورشيد است ... [وى] چراغ تاريكيها و گشاينده امور مشتبه مى باشد ...)
|
رنگ خون دل ما را، كه نهان كرد خطت |
همچنان از لب لعل تو، عيان است، كه بود |
|
معشوقا! با جمالت دست به كشتن ما زدى و فانيمان در خويش ساختى، و هر چه را خيال مى كرديم از ماست، معلوممان شد كه از تو، و به تو و جمال و كمال تو بوده؛ با اين همه، آثار خون و سرخى كه در لب و جمالت ظاهر است نشان مى دهد كه كُشنده ما جز رخسار زيبايت نمى باشد.
خلاصه آنكه، در مقابل چنان جمالى، چگونه مى توان پايدار بود و خود را از دست نداد و به نابودى نپيوست؟
|
عاشقان، بنده ارباب امانت باشند |
لاجرم، چشمِ گهربار، همان است، كه بود |
|
عاشقان دوست، در مقابل بندگان خاصّ الهى (انبياء و اولياء عليهم السّلام) و حاملان امانتِ «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها، وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»[١]: (همانا ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، و آنها از حمل آن خوددارى نموده و هراسيدند، ولى انسان آن را حمل نمود؛ زيرا او بسيار ستمگر و نادان بود.) خاضعاند؛ تا به بركت وجود و راهنمايى ايشان به كمال و مقام معنوى و مقام محمود نائل آيند؛ كه: «قُلْ: إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ، فَاتَّبِعُونِي، يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ، ذُنُوبَكُمْ وَ اللَّهُ.
[١] - احزاب: ٧٢.