جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٢ - غزل ٢٠١ رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد
و نيز مى گويد:
|
دلبرِ جانانِ من، بُرد دل و جان من |
بُرد دل و جان من، دلبر جانان من |
|
|
از لب جانان من، زنده شود جان من |
زنده شود جان من، از لب جانان من[١] |
|
حال كه عنايات دوست شامل حالم گرديده است:
|
من اين مرقّع رنگين چوگل بخواهم سوخت |
كه پير باده فروشش به جرعه اى نخريد |
|
چون استاد و راهنماى من، حاضر نيست لباس زهد مرا با جرعه اى از باده تجلّيات دوست خريدارى كند، مرا چه نيازى به عبادات قشرى؟ آن را به آتش خواهم كشيد. به گفته خواجه در جايى:
|
فَتْوِىِ پير مغان دارم و قولى است قديم |
كه حرام است مِىْ آن را، كه نه يار است ونديم |
|
|
چاك خواهم زدن اين دلق ريايى، چه كنم؟ |
روح راصحبت ناجنس، عذابى است اليم[٢] |
|
و پس از اين به عبادات لبّى مى پردازم؛ كه:
١٤٤٢
«أَلْإِخْلاصُ عِبادَةُ المُقَرَّبينَ.»
[٣]: (اخلاص، عبادت مقرّبان است.)، و نيز:
١٤٤٣
«مَنْ أَخْلَصَ النِّيَّةَ، تَنَزَّهَ عَنِ الدَّنِيَّةِ.»
[٤]: (هركس نيّتش را پاك سازد، از پستى و زبونى پاك و منزّه گرديده است.)
|
به كوى عشق مَنِهْ بىدليلِ راه، قدم |
كه گم شد آنكه در اين ره به رهبرى نرسيد |
|
خواجه در اين بيت به اهميّت استاد، در طريق حقّ اشاره مى كند، و اينكه چگونه مى شود بشر در امور جزئى دنيوى به استاد نياز داشته باشد، ولى در كارى كه مشكلترينِ امور است استاد نخواهد؟!.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٨، ص ٣٥٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٠، ص ٣١٦.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الاخلاص، ص ٩١.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الاخلاص، ص ٩٣.