جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣ - غزل ١٨٣ در آن هوا كه جز برق اندر طلب نباشد
خوشگوار نوشيده، و در محفل انس با تو، سرّ و درونشان نيكو و پاك گرديد.)
|
حافظ! وصال جانان، با چون تو تنگدستى |
روزى شود كه با او، پيوند شب نباشد؟ |
|
در اين بيت به خود خطاب كرده و مى گويد: اى خواجه! آيا بىذكر و توجّه و عبادات خالصانه و شب زنده دارى، وصال و انس با دوست را تمنّا دارى، و مىخواهى شب هجرت پايان يابد؟! هرگز ممكن نيست.
و يا بخواهد بگويد: اى خواجه! آيا ممكن است بىآنكه با شب زنده دارى، پيوندى داشته باشى، وصال جانان روزى تو كه بىبضاعت و بىچيز هستى، گردد؟!:
١٣٠٧
«إِنَّ الوُصُولَ إلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلِ سَفَرٌ لا يُدْرَكُ إِلّا بِامْتِطاء اللَّيْلِ.»
[١]: (همانا رسيدن به خداوند عزّ وجلّ- سفرى است كه جز با مركب قرار دادن شب درك نمى شود.).
و ممكن است بخواهد بگويد: اى خواجه! با وجود آنكه سرمايه خريدارى دوست را ندارى، چون نعمت بزرگ وصالت دست دهد، شب را نيز مانند روز، به عبادت پروردگارت به پايان خواهى رساند و ديگر شبى نخواهى داشت؛ كه:
١٣٠٨
«وَكانَ لَيْلُهُمْ فى دُنْياهُمْ نَهاراً، تَخَشُّعاً واسْتِغْفاراً.»
[٢]: (و به جهت خاكسارى و تضرّع و آمرزش خواهى، شبهاى آنها در دنيا، روز بود.).
و يا معنى اين باشد كه: اى خواجه! امروزت وصال جانان با تنگدستى و نداشتن اعمال صالح ميسّر نخواهد شد. روزى به آرزوى خود خواهى رسيد كه شب براى آن نباشد؛ يعنى، پس از اين عالم.
[١] - بحارالانوار، ج ٧٨، ص ٣٨٠.
[٢] - نهج البلاغة، خطبه ١٩٠، ص ٢٨٢.