جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٠ - غزل ٢٢٧ قتل اين خسته بشمشير تو تقدير نبود
و ممكن است بخواهد بگويد: محبوبا! تو معشوقِ صاحبْ جمالى هستى كه به عشّاق خود در كمال بىاعتنايى مى باشى، و آه و ناله آنان در تو اثرى ندارد تا موجبات عنايتت را فراهم سازد؛ كه: «لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ، وَ هُمْ يُسْئَلُونَ»[١]: (خدا از آنچه انجام مى دهد، بازخواست نمى شود، و آنها بازخواست مى شوند.).
و در واقع، خواجه در اين بيت باز در مقام بيان بيت گذشته مى باشد. در جايى مىگويد:
|
رُو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد |
صدلطف، چشم داشتم و يك نظر نكرد |
|
|
سيل سرشك ما، ز دلش كين بدر نبُرد |
در سنگ خاره، قطره باران اثر نكرد[٢] |
|
|
سر ز حيرت به در ميكده ها بَر كردم |
چون شناساىِ تو در صومعه يك پير نبود |
|
محبوبا! چون شناساى تو را در صومعه عابد و زاهد نيافتم، ناچار حيرت زده براى يافتن راهنمايى آگاه و آشناى با تو، به مجلس اهل كمال سر كشيدم تا مرا آگاهى داده و راهنماى به مقصد اصلى از خلقت گردد.
در جايى مى گويد:
|
مريد پير مغانم، ز من مرنج اى شيخ! |
چرا كه وعده تو كردى و او به جا آورد[٣] |
|
و نيز در جاى ديگر مى گويد:
|
ز زهد خشك ملولم، بيار باده ناب |
كه بوى باده، دماغم مُدام تَرْ دارد[٤] |
|
|
من ديوانه، چو زلف تو رها مى كردم |
هيچ لايق ترم از حلقه زنجير نبود |
|
[١] - انبياء: ٢٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٦، ص ١٦٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٨، ص ١٤٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣١، ص ١٩٠.